X
تبلیغات
***زندگی من***
***زندگی من***

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

آرشيو مطالب

 

 



 
شمال به جهت دیدار منزل :دی

فکر کنم اوایل پاییز بود که یکی‌ ۲ روز تعطیل بود منو تو از قبل نقش کشیده بودیم که شما رو بیاریم شمال هرجوری شده

با اصرار منو مامان بابام بالاخره راضی‌ شدین که بیاین.

قرار شد که به عمو و تینا نگین که میاین مامان توام همش نگران این بود که نکنه بفهمن زشت بشه.

منم هی می‌گفتم که بفهمن اصلا مشکلی‌ نداره از نظر من اصلنم زشت نیست با کاری که اون‌دفعه باهامون کرده بودن اصلا دلم می‌خواست که بدونن اومدین ولی‌ اونجا نرفتین.

صبح خیلی‌ زود راه افتادین تا حدی که صبحونه خونه ژوبین اینا بودین ناهار هم همون‌جا بودین واسه شام خونه ما دعوت بودین.

با آدرس هایی که بهتون دادیم اومدین تا نزدیکی خونمون. بابا هم اومد جلو حسینیه دنبال شما که بلآخره رسیدین.

کلی‌ خوش حال بودم و ذوق داشتم که اومدی آخه دوست داشتم خونمونو زودتر نشونت بدم هرچند عکسا رو نشونت داده بودم ولی‌ خوب از نزدیک یه چیز دیگست:دی خونه اون موقع خیلی‌ از کاراش انجام شده بود

ولی‌ خیلی‌ دیگش مونده بود تا حد کاشیو سرامیک و برق کاریا انجام شده بود.

وقتی‌ که اومدین مستقیم اومدین بالا یکم نشستیم حرف زدیم بعده نیم ساعت پاشدیم که همه بریم پایین. منم خیلی‌ ذوق داشتم:دی همراهت اومدم پایین. مامانت از کاشی‌های آشپزخونه خیلی‌ خوشش اومده بود توام خوشت اومده بود:ایکس

تو عکس کاشیو سرامیک  حمومو  دستشوییو که نشونت داده بودم میگفتی‌ خیلی‌ زشته ولی‌ از نزدیک دیدی گفتی‌ قشنگه کلی‌ تو خونه دور زدیم همه جای خونه رو نشونت دادم  رو آشپز خونه تاکید ویژه‌ای داشتم آخه خودم بیشتر از بقیه جاها دوسش دارم.

بعده اینکه خونه رو دیدی ۲ باره اومدیم بالا تا  قبلشم که منو تو با ساقی‌ اومده بودیم تو اتاق حرف میزدیم ( از جلوی چشمها دور باشیم)

شام هم که خوردیم البته شما که چیزی نخوردین خیلی‌ کم. ولی‌ بالاخره در هم خوردیم خیلی‌ خوش گذشت خیلی‌ عالی‌ بود شب هم که شد رفتین سریع خون آقای لقایی.

فردا صبحش اومدم سریع دنبالت روز تعطیل بود خیلی‌ خلوت بود انگار شهر مرد‌ه ها بود.

باهم رفتیم با ماشین دور زدیم اول رفتیم خیابون فرهنگ قران دور زدیم دیدیم که خیلی‌ خلوته فایده نداره تصمیم گرفتیم بریم دریا فرح آباد.

حدود ۲۰ تا ۲۵ کیلومتر راه تقریبا نصف راهو‌ که رفتیم دیدیم داره خیلی‌ دیر می‌شه ضد حال خوردیم همون جا سرو ته کردیم برگشتیم خونه ژوبین اینا تورو پیاده کردم خودم رفتم قائمشهر.

دیگه بیشتر از این چیزی یادم نمیاد.

فران دیگه چیزی نمونده تا عروسیمون خیلی‌ خوشحالم

دوست دارم زندگی‌ من


 قربونت بشم عزیزم که انقدر سریع خاطره های عقب افتاده رو نوشتی.

همه رو نوشته بودی. دیگه واقعا هیچی نمونده. فقط الکی نگو من کی گفته بودم کاشیا زشته؟

خونمونو خیلی دوست داشتم. اونشب که اومدم خونه ژوبین اینا همش دلم پیش تو بود دلم میخواست زودتر خونمون واقعاْ واسه خودمون بشه.

فرداشم که بعد از دریا رفتن برگشتیم تهران.

وقتی هم اومدیم تهران بابا به بچه ها گفت اونجا که بودیم عموی تینا دعوتمون کرد خونشونو اونجا خانم شیروانی به مامان گفته داریم واسه سامان خونه میسازیم. ایشالا تو زمستو تموم میشه. اگه اجازه بدبد اونموقع بیایم برای فرانه جون صحبت کنیم

فرزین که در جریان بود ولی فراز نمیدونست. تقریباْ ۵ - ۶ ماه بعدش اومدید خواستگاری

دوست دارم یه عالمه.

دیگه برای امشب بسه خاطره نوشتن. شب بخیررررررررر

 

 


شنبه ششم خرداد 1391 توسط samsamfaran



سروینا
ایندفعه نوبت سروینا رسید

خالجون ثریا با المیرا اومده بودن تهران منم به بهونه تو اومدم مامانو هم با خودم آوردم.

طبق عادتم رفتم روزنامه همشهری خریدم نیاز مندی هاشو می‌خوندم ، همین جوری که داشتم می‌خوندم یهو دیدم تو نیاز مندیا زده ویزیت علمی.‌

منم خوشحال شدم فوری زنگ زدم گفتم که برای مازندران هم میخواین گفت آره قرار شد برم شرکت. الناز هم خونه بود بهش پیشنهاد دادم اونم بعده یکم فکر کردن گفت حالا میام چیزی که از دست نمیدیم گفتم باشه حاضر شدیم المیرا هم بهامون اومد، بعده کلی‌ علاف شدن صدامون کردن شروع کردن مصاحبه هم من رفته بودم مصاحبه هم الناز. بی‌چاره المیرا تنها نشسته بود اونجا موقع ظهر که شد گفتم بریم دنبال فران ، همه سوار ماشینم شدیم اومدیم دنبالت باهم دیگه رفتیم یه پیتزا فروشی تو سلسبیل بود گفتیم چند تا پیتزا مینی بگیریم تو گفتی‌ که خوردی نمی‌خوری ولی‌ من خریدم توام که نخوردی ولی‌ خودم جاتو پر کردم :دی

۲ باره راه افتادیم سمت سروینا رفتیم شرکت بقیه کارمونو انجام دادیم تا غروبش.

کارمون که تموم شد مامان زنگ زد گیر داد که بریم توام گفتی‌ نه شب خطرناکه تاریک می‌شه نرین ولی‌  مامان هم از اونور گیر داده بود که بریم منم شاکی‌ شدم با مامان دعوام شد دیگه تصمیم بر این شد که بریم ، تصمیم داشتیم بریم بیرون دور بزنیم ولی‌ گند خورد به همه چی‌، راه افتادیم سمت خونتون تو راه توام کلی‌ سر من غر زدی ولی‌ کاری هم از دست من بر نمیومد انگار ، رسیدیم به میدون توحید دیگه هرکاری کردم نذاشتی برسونمت گفتی‌ که دیر شده دیگه دیرتر ازاین نرین خونه زودتر برین راه بیفتین که شب نشه زیاد هوا .منم با کلی‌ ناراحتیو غصه باهات خدافظی‌ کردم رفتیم به سمت خون خالم و راه افتادیم به سمت شمال :(

اگه تو چیزی یادت میاد اضافش کن عزیزم.

دوست دارم قده تموم آدما قده تموم عاشقا


عزیزم خیلی کامل نوشته بودی. مامانت گند زد به حالمون :دی

ظهرم که اومدید دنبالم یادمه کلی طول کشید تا آماده شم.

بعدشم که کارمون سروینا تموم شد سرراهتون منو بردی یه جا که مامان بزرگ ام آر آی داده بود نتیجشو گرفتم.

بعدشم که با ناراحتی میدون توحید پیاده شدم.

دوست دارم


جمعه پنجم خرداد 1391 توسط samsamfaran



تولد تو
تصمیم گرفتم واسه ۹۰/۵/۷ پیشت باشم که چون روز تولد نتونستم پیشت باشم گفتم روز قبلش بیام پیشت

شب خوابیدیم نصف شب بود که یهو بیدار شدم انگار به دلم بد افتاده بود بهت زنگ زدم گفتم فران اگه نیام اشکال داره آخه به دلم بد افتاده.

که تو باهم قهر کردیو با غش بازی تو‌ اومدم.

صبح قرار بود ساعت ۶ پاشم راه بیفتم بیام توام گفتی‌ زنگ میزنم بیدارت می‌کنم نمیدونم چی‌ شده که گوشیم خاموش شد و من بیدار نشدم هرچی‌ هم تو بهم زنگ زدی خاموش بودم. حدود ساعت ۷ بود  که زنگ زدی خونمون همه رو بیدار کردی گفتی‌ قرار بود سامان بیاد فکر کنم خواب موند. مامان هم منو بیدار کرد تند تند حاضر شدم اومدم ترمینال سوار ماشین شدم اومدم تهران صبح که رسیدم اومدم باهم دیگه رفتیم تیراژ واست کادو نخریده بودم آخه تصمیم داشتم از جایی که واست گردن بند خریدم سال قبل ایندفعه انگشترشو بگیرم که ‌ست بشه.

سوار بی‌ آر تیی شدیم دم تیراژ پیاده شدیم بعده کلی‌ گشتن بلآخره  اون مغازه رو پیدا کردیم. رفتیم توش بعده کلی‌ نگاه کردنو چونه زدن با تو که گرونه و ... البته اشتباهه من بود بردمت ولی‌ کار دیگه‌ای نمی‌شد کرد .

بالآخره انگشتر گرفتیم یه دوری هم تو پاساژ زدیم دیگه نمیدونم چه اتفاقای افتاد ولی‌ شبش برگشتم خونه.

دوست دارم زندگی‌ من بیشتر از همهٔ دنیا


عزیزم اومدی پیشم بدون ماشین. با بی آرتی رفتیم تیراژه. خوش گذشت. قبل ناهار رفتیم انتخاب کردیم ولی نخریدیم. رفتیم ناهار خوردیم. رفتیم رستوران بوف. تو واسه خودت پیتزا گرفتی برای منم از کنارش ذرت خریدی. بعد ناهار رفتیم انگشتر خریدیم بعدشم اومدیم دادیم پایین صادقیه کوچیکش کنه. در پاساV بسته بود. نشستیم پشت در تا مرده اومد از پشت کرکره ازمون گرفت انگشترو. ما هم تو آفتاب نشستیم. بعدشم که آماده شد رسوندیم خونه. خودت رفتی. فکر کنم رفتی شمال.

عاشق گردنبند و انگشترمم. بیشتر از سرویسم اینارو میندازم.

دیگه چیزیش یادم نیست.

دوست دارم


جمعه پنجم خرداد 1391 توسط samsamfaran



تولد من
یادمه یه مدت بعده اون جریان ضد حال بهت می‌گفتم که فرانه به بابا مامان نگو که من اومدم بذار یواشکی میریم بیرون لازم نیست که حتما همه بدونن خودمون میریم بیرون دیگه. 

واسه روز تولدم دیگه نتونستم بیام پیشت یه مدت گذشت تا رسید به ۱۴ ۱۵ خرداد.

اومدم دم شرکت دنبالت باهم دیگه رفتیم بیرون تصمیم گرفتیم که بریم پارک طالقانی.

اونجا که رسیدیم ماشینو پارک کردم فکر کردم مثل پارک گفتگو کسی‌ کاری به کارمون نداره. نشسته بودیم تو ماشین توام کادو تولدمو در آوردی بهم دادی خیلی‌ خوشحال شده بودم ، یه ‌ست ادکلن داده بودی با یه پیراهن اسپرت. خیلی‌ خوشحال شده بودم آخه خیلی‌ خوشگل بودن کلی‌ قربون صدقت رفتم ازت تشکر کردم و دعوت کردم که چرا اینقدر خرج کردی واسم.

همین جوری که داشتیم حرف میزدیمو من داشتم کادوهامو نگاه می‌کردم دیدم یهو یه موتور پیشمون ایستاد. رومو برگردوندم دیدم به به...

برادران نیرو انتظامین‌..ای بابا همینو کم داشتیم پیاده شدم رفتم پیششون. توام شالت افتاده بود از سرت. فوری گذاشتی سرت اینوسط یکی‌ از اونا گفت که به به فقط ما نا محرمیم البته من اینو نشنیدم تو بعداْ بهم گفتی‌ . اومدم بهم گفت مدارک ماشینو بده منم دادم گفت ماشینو باید ببریم پارکینگ ما وظیفه داریم که هرکی‌ بد حجاب باشه دیدیم ماشینو بخوابونیم. گیر داده بودن اساسی‌ توام با اون مانتو کوتاهت پیاده شدی گفتم برو تو ماشین . بعدش هرچی‌ باهاشون صحبت کردم به نتیجه‌ی نرسیدم انواع روش‌های باج دادنو انتخاب کردم دیدم نتیجه نمیده.

دیگه گفتم بابا من مسافرم بدون ماشین نمیتونم با خواهش اینا بی‌خیال شد‌ رفت توام که دیگه به هیچ کدومش رحم نکردی شروع کردی فحش دادن.

فوری ماشینو گرفتیم از اونجا رفتیم اعصابمون خورد شد یادم نمیاد که کجا رفتیم ولی‌ اینم خاطره تولد من با تاخیرش بود.

قربونت بشم که اینهمه باهات خاطره دارم.

بهترین دوران زندگیمو کنار تو دارم عزیز دلم.

دوست دارمممممم


آره تولدت بود. کلی داشت خوش میگذشت که پلیسا رسیدن. گفتن همین که دوتایی تو ماشین نشستین مشکل داره. یکیشون گفته بود پول بده بریم. بعد که دیدن تو به من گفتی نگرفتن.

منم دقیق یادم نیست بعدش چی شد فقط یادمه کلی حرص خوردیم.

دوست دارم


جمعه پنجم خرداد 1391 توسط samsamfaran



خواستگاری ضدحال
یادمه که از قابل عید تو هی بهم میگفتی‌ که سامان با مامان بابات پاشین بیاین بلآخره یه صحبتی‌ بکنین بابام گیر داده که اینا اصلا هیچی‌ نگفتن بهمون. پسرشون هی میاد با تو دور می‌زنه میاد خونه ما بالآخره یه چیزی هم بگن. تو همش اعصابت از این موضوع خورد بود منم مثل تو اعصابم خورد می‌شه

از اینور من به مامان بابا می‌گفتم که بریم صحبت کنیم.

مامان میگفت اخه ما بریم صحبت کنیم چی‌ داری که صحبت کنیم؟‌ نه کار درست حسابی‌ داری نه خونه واسه زندگی‌ بذار خونت ساخته بشه بعدش میریم صحبت می‌کنیم. ولی‌ من همین جوری به گیر دادنم ادامه دادم که بالآخره راضی‌ شدن که بیان صحبت کنن.

من که دیگه داشتم از استرس خفه میشودم نمیدونستم باید چیکار کنم خیلی‌ استرس داشتم انگار تاحالا مامان باباتو ندیدم

بالآخره تصمیم گرفتیم و اومدیم تهران ساقی هم بهش گفتم که بیاد آخه تنها من از سترس خفه میشم طبق معمول هم که خونه شما منو تو اصلا همو تحویل نمیگرفتیم.

فقط سرمون پایین بود یا با بقیه حرف میزدیم (از بس که سر بزیریم).

بلآخره روزی که قرار بود بیایم خونتون رسید. راه افتادیم. تو راه همه داشتیم از استرس خفه میشدیم که چی‌ بگیم چیکار کنیم اگه چیزی گفتن ما چجوری جواب بدیم منم داشتم سفارش میگم که چیا بگن چیا نگن.

وقتی‌ رسیدیم خونتون اینگار آروم تر شدم. نشستیم تو اتاق که شما هم طبق معمول یه سر داشتین پذیرایی می‌کردین اینقدر پذیرایی کردین تا ترکیدیم

به بابا اشاره کردیم که شروع کنه به حرف زدن بابا هم شروع کرد و دقیقا همون چیزیو که گفتم نگو گفت
گفت که اگه از نظر شما اشکال نداره دخترتون یه مدت دیگه با پسرم باشن تا خونه ساخته بشه بیایم خواستگاری.

باباتم که گفت نه بیشتر از این دیگه نمی‌شه. بعد من هم که هم اعصابم داغون بود هم ناراحت بودم سرمو انداخته بودم پایین سرخ شده بودم .

باباتم گفت اگه فکر می‌کنین که تا آخر تابستون میتونین بیاین واسه خواستگاری و اینا از نظر من مشکل نداره ولی‌ بعدش من نمیزارم چون مهمونامون از راه دور  میان خطر ناکه تو این جاده اگه بارونی‌ چیزی باشه خیلی‌ خطرناک می‌شه مامان بابا هم هرچی‌ فکر کردن دیدن که نمیتونیم تا اون موقع همه چیو جور کنیم واسه همین گفتن که نه تا اون موقع بعید میدونیم چون کار خونه خیلی‌ طول میکشه عروسی‌ هم خیلی‌ خرج داره ما هم الان خرجمون خیلی‌ زیاد شده واسه خونه نمی‌تونیم متاسفانه .

من دیگه داشتم منفجر میشدم از ناراحتی‌ که بعدش بابات گفت اگه اجازه بدین فعلا رابطشون قطع شه تا موقعی که بیاید خواستگاری.

منم هیچ قولی‌ نمیدم تا اون موقع اتفاقی نیفته. هرچی‌ خدا بخواد همون می‌شه.

منو تو خیلی‌ ناراحت بودیم نمیدونستیم چیکار کنیم .

که تصمیم گرفتیم گفتیم اشکال نداره یه مدت یواشکی میریم بیرون تا بعدش یه چیزی می‌شه بلآخره. که ایشالا بقیه رو تو خاطره‌های بعدی تعریف میکنمم.

فران جونم بیشتر ار همهٔ دنیا دوست دارممممممممم.


عزیزم همه چیو نوشته بودی. از این خاطره چون خوشم نمیومد واس همین زیاد یادم نیست. فقط یادمه خیلی عصبی و اخمو بودم. یادمه واسه تولد مامان گل خریده بودم اونجا بود شما که اومده بودید ساقی و مامانت اینا پرسیده بودن از تو که اینو کی آورده براش تو هم گفته بودی که فرانه واسه تولد مامانش گرفته. موقع رفتنم مامانت بهم گفت خیلی دوست دارم تابلو بود ساقی کلی باهاش کار کرده بود تا بگه

بعدشم که رفتید نشستم کلی گریه کردم از بس که اعصابم خورد بود. اونموقع فکر می کردم کو تا یه سال دیگه. ولی الان میبینم که چقدر زود گذشت.

دوست دارم نامزدم


جمعه پنجم خرداد 1391 توسط samsamfaran



پارک پردیسان
ایندفعه نوبت پارک پردیسان رسید

راستشو بخوای زیاد از قبل اینکه کجا رفته بودیم چجوری بود چیزی یادم نمیاد.

فقط همین یادمه که تصمیم گرفتیم بریم پارک پردیسان.  تو راه داشتیم از حکیم می‌رفتیم ولی‌ خروجی پردیسانو پیدا نکردیم انداختیم همت از اونجا بلاخره هرجوری بود راهو‌ پیدا کردیم رفتیم تو پارکینگ. دقیق یادم نمیاد احساس می‌کنم هوا یکم بارون هم گرفته بود.

ماشینو پارک کردیم رفتیم یه دوری تو پارک بزنیم.

من گیر دادم که بریم باغ وحش پارک. هیچ کدوم نمیدونستیم که کجاست پیاده رفتیم. تو راه دیگه خیلی‌ خسته شدیم گفتیم بریم یکم تو فضای سبزش بشینیم.

همین جوری که رفتیم سمت چپمون یه راه داشت که میرفت سمت پایین ما هم رفتیم از کنار یه ساختمون هایی رد شدیم که توش هیچی‌ نبود. رفتیم پایین تر یکم اونجا نشستیم.

بعدشم یادمه که اون‌موقع موبیل نوکیا ان ۹۵ داشتم یه چند تا عکس گرفتیم انصافا کیفیت عکسا خوب بود. یکم که گذشت دیدم که شارژ گوشی داره تموم می‌شه ما هم کم کم از اونجا اومدیم بالا تر هرچی‌ فکر کردیم به نتیجه‌ ای نرسیدیم که باغ وحشش کجاست.

واسه همین دیگه نا امید داشتیم میشدیم که سمت راستمون یه جایی بود که چمنای سبزی داشت خیلی‌ قشنگ بود و مثل تپه بود.

گفتی‌ بریم اون بالا منم گفتم باشه دوییدیم اون بالا که دیدیم صندلی‌ هم گذاشتن یکم استراحت کردیم.

خواستم عکس بگیرم از خودمون که گوشیم شارژش تموم شده بود نشد. گفتیم با موبایل تو میگیریم هرچند کیفیت عکسا پایین بود ولی‌ اکسای قشنگی‌ شد.

یادمه میخواستیم از خودمون عکس بگیریم ولی‌ هر کار میکردیم نشد یه درخت کوچولو گیر آوردیم با چه مکافاتی موبایلو روش جاساز کردیم گذاشتم رو تایمر سریع اومدم پیشت  عکس گرفتیم . موقع برگشت هم که چند تا گل زرد دیدیم از اینایی‌ که اسمش نمیدونم چیه ولی‌ رو این شاخه ها در میاد.

فرستادمت بین اون شاخه‌ها ازت عکس گرفتم عزیزم چقدر قشنگ شد اون عکسا

یادم باشه ایندفعه هم اومدم بریم پارک پردیسان الانم باید قشنگ باشه اونجا.

بیشتر از همهٔ دنیا دوست دارم

الان که این خاطراتو دارم مینویسم ۲۴ روز مونده به عروسیمون قربونت بشم که واست می‌میرم

 


عزیز دلم قربونت بشم . خیلی خوب نوشتی. اصلا یه سری چیزاشو یادم رفته بود. کلی ذوق زدم الان

همشو کامل نوشته بودی هیچی جا نیفتاده به جز اینکه اونجا با گلایی که تو پارک بود از این گل ریزا سر راهمون هرچی از این گل رنگارنگای کوچولو میدیدیم میکندی و برام گل درست می کردی.

آخرش که رسیدیم دم ماشین یه دسته گل کوچولوی خوشگل برام درست کرده بودی که تا چند وقت پیش نگهش داشته بودم.

دوست دارم عزیزممممممممم.

 


جمعه پنجم خرداد 1391 توسط samsamfaran



زانوی پای چپ :دی
بعد از خاطره شمال نوبت اومدنم به طهران شده  بخاطر زانو درد

یه مدت بود زانو درد خیلی ناراحتم کرده بود تصمیم گرفتم بیام طهران دکتر.

با بابا اومدیم دکتر بعد از معاینه دکتر گفت مینیکس زانوت پاره شده باید 15 روز گچ بگیری بعدش هم 10 روز باید بری فیزیو تراپی .

منم یکم فکر کردم قبول کردم . من و بابا و مامان اومدیم دنبال تو با هم رفتیم داروخانه که سمت بیمارستان قلب بود.

بابا رفت داروها رو گرفت رفتبم مطب دکتر رفتم تو اطاق پامو گچ گرفت و گفت 15 روز دیگه بیا گچ باز کنیم  و 10 روز هم باید بمونی برای فیزیوتراپی.

14 روز گذشت و اومدم طهران تو راه هم بابا 20هزار تومان جریمه شد.

روز اول با بابا رفتم مطب دکتر گچو باز کردم فیزیوترابی هم انجام دادم برگشتیم از فرداش قرار شد باهم بریم. چون دکتر گچ پامو یجوری باز کرد که دوباره بزارمش رو زانوم.

روز دوم اومدی دنبالم دم در خونه خاله اینا بودیم سوار ماشین که شدیم دیدم ماشین بوی دود میده.

کاپوتو دادم بالا دیدم روغن می ریزه رو اگزوز.  گفتیم این جوری خطرناک هست .

تصمیم گرفتیم پیاده بریم تا مترو اونجا مترو بگیریم بریم صادقیه از اونجا با ماشین بریم مطب. فکر میکردم پول آژانس زیاد می شه واسه همین گفتیم پیاده بریم.

با هزار بدبختی لنگون لنگون رفتیم تا مترو  سوار مترو شدیم چون زانوم تو گچ بود پام خیلی گیر بود :دی

هرکی که رد میشد مواظب بودی که به پای من گیر نکنن.

خلاصه با بدبختی رسیدیم صادقیه اونجا از بس خسته شدم گفتم دربست بگیریم.

یادمه 6 تومن پول تاکسی شد. موقع برگشت گفتم هرچی میخواد پولش بشه دیگه حوصله دردسر ندارم زنگ زدیم آژانس ماشین اومد تا خونه خالم 8 تومان گرفت :دی  یعنی اینقدر حرصمون گرفته بود اعصابمون خورد شده بود  

روز سوم باهم دیگه رفتیم موقع رانندگی کلی بد اخلاقی کردم و ناراحت شدی  آخه تازه گواهی نامه گرفته بودی  از روز های بعدش رانندگیت خیلی خوب شده بود هر روز من و می بردی 2باره بر می گردوندی .

منم کلی ناراحتت بودم که خسته میشی.

هر روز کارمون این بود که نزدیک ایستگاه مترو بشینیم یکم حرف بزنیم  بعدش هم موقع رفتن خونه میشد.

از روز اول یه منشی داشت اونجا گیر داده بود موهای زانوت رو بزن منم هی می پیچوندم آخرش یروز دیدم خیلی شاکی شد مجبور شدم بزنم اینقدر چندش شده بود:-)) منشی هم که باهات مشکل داشت موقعی که وارد مطب  می شدیم منشی  من رو که می دید خیلی خوش اخلاق سلام میکرد ولی وقتی تو می اومدی تو اینقدر بد اخلاق می شد که واقعا مثل سگ میشد.

مطب سقف کاذب داشت  که بالاش از این شیلنگ چراغ دار ها رد میشد منم یک سره مسخره بازی در میاوردم حرصت میدادم که از اینا بزنم تو خونمون؟

یه روز که فیزوتراپی نداشتم اومدی پیشم باهم در بزنیم یکجا نزدیک خونه خالم بهت گفتم بزن کنار  بعدش که پارک کردی من پیاده شدم بهم گفتی کجا گفتم صبر کن الان میام.

رفتم اون طرف گل خریدم برگشتم اینقدر خوشحال شدی.

یادمه میگفتی تو مترو موقع برگشت همه میگفتن قشنگه.


ادامه خاطره ها با تو هم بهتر یادت میاد هم قشنگتر می نویسی.

فرانه من تا آخرین روز عمرم پیشتم و دوست دارم واست میمیرم


سامان جونم یادته؟ چقدر خوب بود اون ده روز. چقدر خوش میگذشت. یادش بخیر. هر روز ظهر میومدم با مترو ایستگاه فدک پیاده میشدم. تو با سختی ماشینو خودت میوردی دم ایستگاه بعدش من مینشستم تا دم مطب. هر روزم از تو مترو دونات و لواشک شکلاتی میگرفتم بعدش که از فیزیوتراپی میومدیم تو ماشین ۵ دیقه مینشستیم خوراکی می خوردیم بعدش حرکت می کردیم سمت خونه خالت. اونجا هم دم مترو یکم می نشستیم حرف میزدیم. یادش بخیر یکی از بهترین دوره های دوستیمون بود.

بنفشه جونم که یادش بخیر. هر دفعه که منو میدید انقدر سگ می شد که میخواست بکشتم انگار

یه روزم که یه گل خیلی خوشگل برام خریدی. انقدر قشنگ بود که همه تو مترم میگفتن این مصنوعیه؟

روز آخرم که بابات اومد رفتیم دکتر پاتو معاینه کنه. آخرشم بابات اومد خونمون با تو. بابات گفت میخوام بیام تو جمع ازت تشکر کنم که سامانو این مدت بردی و اوردی

ولی هیچ کس نمیتونه حس کنه چقدر خوشحال بودم که پیشت بودم کمکت می دادم تا بریم اونجا. اونجا کمکت میدادم بخوابی رو تخت. کفشاتو در می آوردم و کمک میدادم پات کنم. خیلی خوشحال بودم که پیشتمو میتونم کمکت کنم.

راستی یادم اومد یه شبش شب یلدا بود. یعنی حدوداْ تاریخش میشه واسه آخرای آذر و اوایل دی ماه ۹۰.

دوست دارم عزیزم


یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 توسط samsamfaran



تمشک
فرانه خیلی دوست دارم بیشتر از همه دنیا

جدیدا خیلی ناراحتت کردم اومدم اینجا خاطره ها رو بنویسم تا یادت بیاد چقدر هم رو دوست داریم

این بار نوبت شمال اومدن شماست


اون موقع مامانت کمرش رو عمل کرده بود خیلی کمر درد داشت واسه همین درست تصمیم نگرفته بودین که میاین یا نه.

بعد از کلی چکو چونه بلاخره تصمیم گرفتین که بیاین.

خیلی خوشحال شده بودم که دارین میاین وقتی رسیدین قائمشهر مستقیم رفتین خونه عمو اینا.

منم خونه کلی تلاش کردم تا مامان بابا رو راضی کردم بیایم اونجا .

حدود ساعت 8 9 بود که اومدیم خونه عمو اینا از وقتی رسیدیم انگار منتظر بودن ما بیایم کلی تیکه بارمون کردن.

که اینا هیج وقت خونه ما نمیان جز اینکه شما بیاین  .

آخره شب هرچی به عمو و زن عمو گفتم  بریم بیرون واسه فردا فقط پیچوندن منم و تو هم اعصابمون خورد شده بود تصمیم گرفتم هرجور شده فردا بریم بیرون که متوجه شدم  عمو اینا واسه فردا برنامه بیرون رفتن دارن ولی ما رو میخواستن بپیچونن.

واسه فردا شب شما رو شام دعوت کردیم صبح راه افتادین که برین جنگل منم بچه ها رو ردیف کردم با ماشین من بریم .

شما رسیدن اونجا منم جاده رو گم کرده بودم دیر رسیدیم .

اونجا عمو و زن عمو اصلا من و تحویل نمی گرفتن هیچ وقت هم دلیلش و نفهمیدم.

وقتی از جنگل برگشتیم من رفتم خونه منتظر شما شدم .

ولی دیدم دیر شده نیومدین بهت اس ام اس دادم گفتی اینا دارن بیخودی وقت میگذرونن.

اعصاب همه خورد شده بود که بلاخره فکر کنم ساعت 9 رسیدین.

مامانتم کمر درد گرفته بود بخاطر ظهر . شام که خوردیم تو اومدی تو اتاقم دیدم فرزین تنها هست . صداش کردم فرزینم آوردم تو اتاق .

کلی حرف زدیم خندیدم . آخر شب به بابات اصرار کردیم نرین فردا. هرجور بود راضیش کردیم فردا صبح بریم بیرون.


فردا صبح تو بابات عمو بهداد و تینا و فرزین اومدین ما هم من و ساقی سپنتا و رامبد اومدیم.

رفتیم یه سد خاکی اطراف شیرگاه.  خیلی خوب بود.  تو اونجا واسه اولین بار گاو دیده بودی کلی خوشحال بودی .

عکس هم گرفتی با گاوا. 

دیگه بیشتر از این چیزی یادم نمیاد بقیه با تو فرانه من

بیشتر از همه دنیا دوست دارم


 تقریباْ ۴-۵ ماه از نوشتن این خاطره میگذره ولی من تازه اومدم زیرش بنویسم. اون موقع کهتو این خاطره رو نوشتی هنوز نامزد نکرده بودیمو یه سری اتفاقایی افتاده بود که  شاید باعث میشد اصلاْ نامزد هم نشیم.بگذریم... 

این یکی خاطره رو کلیشو ننوشته بودی.

آره ما که اومدیم نمیدونم چرا تینا و زنعموت همه کاری کردن که ما همو نبینیم زیاد. چندبارم هی خواستن برنامه ها رو بهم بریزن که بابام گفت نه هرجا خواستم بریم به سامان و ساقی اینا بگین بیان.

رفتیم جتگل به تو آش تعارف نکردن الهی بمیرم. اونجا همش پیش فرزین و بابام بودی.

بعدشم که کلی حرص خوردم تا بیایم خونه شما. بعدشم تو و رامبد کلی اصرار کردید که فرداش بمونیم بابا هم آخرش راضی شد. فرداشم رفتیم دم یه سد. تو راهش وایسادیم کلی تمشک خوردیم. من دستم نمیرسید تو برام از شاخه تمشک می چیدی میدادی بخورم. یکمم برای مامانم چیدیم که ببریم. انقدر دوست داشتم تمشک خوردیم با هم. بعدشم کلی با گاوا عکس گرفتم.

چون که تمشک خوردن این خاطره رو خیلی دوست دارم واسه همین اسمشو عوض می کنم میزارم تمشک

دوست دارم.


یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 توسط samsamfaran



اشتباه کردم دوست دارم

خدایا فرانه ازم ناراحته  خیلی‌ ناراحته

یه کار خیلی‌ بد کردم یه کاری که باعث شده فرانه خیلی عزم ناراحت بشه

تا حدی که ازم بعدش بیاد

میترسم دیگه دوسم نداشته باشه

خدایا  اشتباها کردم خدایا کمکم کن

بهم میگه دوسم نداریی بهم میگه بخاطر آبروت باهم دوستی‌

گور بابای آبرو من فقط فرانهٔ خودمو می‌خوام بخدا دوست دارم فرانه

بخدا اشتباه کردم هرکاری بگی‌ حاضرم بکنم که بفهمی چقدر دوست دارم فرانه

خدا یه کاری کن به فرانه ثابت کنم

بهم گفت اگه تا ۲ ساعت دیگه بهم ثابت نکنی‌ دوسم داری بهات بهم میزنم خداااا کمکم کنن:((

آخه چرا خدا فقط ۲ ساعت وقت دارم خدایا کمکم کن:((

خدایا اشتباه کردم کمکم کن کمکم کن کمکم کن:((



پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 توسط samsamfaran



چیتگر

دارم فکر میکنم بعد از سرزمین عجایب چه اتفاقی افتاد...

آهان فکر کنم باید خاطره اوندفعه رو بنویسم که رفتیم با هم چیتگر. پس اسم این پست رو میذارم چیتگر.

اومدی تهران پیشم. برای اینکه مامان بابا میدوونستن دیگه دوست نداشتم بهشون دروغ  بگم. یادمه که صبحش که رسیدی قرار گذاشتیم بریم شرکت مکملان که تو صحبت کنی و اگه شد نمایندگی بگیری.

منم به مامان بابا راستشو گفتم. اومدی دنبالمو با هم رفتیم سمت شرکت. توی راه بهم گفتی ظهر چجوری باهم ناهار بریم بیرون؟ منم با کلی خجالت به مامان اس ام اس دادم که "مامان من تو خونه روم نشد بهت بگم، اجازه میدی با سامان ناهار بریم بیرون؟" مامان هم فوری جوابمو داد که "روبنده میزدی خب:-D برو خوش بگذره سلام برسون" ما هم کلی خندیدیم و خوشحال شدیم. یادمه کلی دور زدیم تا جای پارک پیدا کنیم. رفتیم شرکت و طبق معمول کلی اونجا معطل شدیم. آخرش قرارداد بستی و اومدیم بیرون. رفتیم ناهار بیرون. فکر کنم رفتیم گیشا پیتزا خوردیم. بعدشم فکر کنم حدود ساعت 4 5 رسوندیم خونه. خودتم اومدی بالا احوالپرسی کردی با مامان اینا.

شب که نشسته بودم خونه بابا گفت فردا هم با سامان میخوای بری بیرون؟ منم گفتم آره ولی واسه اینکه شما ناراحت نشید قرار شده که با الناز و امید بریم بیرون که تنها نباشیم.  بابا گفت که نه عزیزم لازم نیست کسی رو دنبال خودتون راه بندازید بهتره تنها برید که بتونید 4 کلمه با هم حرف بزنید. وقتی با چندنفر دیگه برید نمیتونید با هم صحبت کنید:-D

من و تو هم که از خدا خواسته. فرداش اومدی دنبالم. جمعه بود فکر کنم. رفتیم چیتگر. چقدر خوش گذشت. رفتیم یکم تو پارک با ماشین دور زدیم بعدش گرسنه شدیم یه رستوران تو همون پارک پیدا کردیم. رفتیم تو نشستیم بعدش که منو رو آورد دیدیم غذاهاش مقداری گرونه :-D ولی دیگه اومده بودیم و کاری نمیشد کرد. دیگه غذا سفارش دادیم. خیلی خوشمزه بود یادمه ماست و پنیر و سبزی هم آورد من خیلی غذل خوردم داشتم میترکیدم ولی چون گرون بود همشو خوردم :-D

بعد از غذاخوردن باز یکم تو پارک دور زدیم بعدازظهر راه افتادیم به سمت خونه. هرچی میرفتیم دوربرگردون برای تهران پیدا نمی کردیم. ما هم از خدا خواسته هی رفتیم و رفتیم تا نزدیکای کرج که یه دور برگردون پیدا کردیم و دور زدیم.

وقتی برگشتیم تهران رفتیم پارک گفتگو و رفتیم تو خونمون نشستیم. خیلی حال داد. من یه مانتو سفید با شال سرخابی سر کرده بودم. تو هم تی شرتی که من با سلیقه خودم خریده بودم برات پوشیده بودی. موبایلتو گذاشتی رو طاقچه خونمون نشستی پیشم و با هم عکس گرفتیم.

بعدشم برگشتیم خونه تو هم دوباره اومدی بالا با مامان بابا احوالپرسی کردی و رفتیییییییی.

دلم خیلی زیاد برات تنگ میشد.

مثل الان که کلی تنگ شده دلم.

دوست دارم زندگی من.


وای یادش بخیر چیتگر

روز قبل اومدم دنبالت با هم بریم برای گرفتن نمایندگی بعد از کلی الافی بلاخره رفتیم صحبت کردیم و نمایندگی رو گرفتیم. بعد از اینکه به مامانت اس ام اس دادی رفتیم ناهار بیرون فکر کنم همون گیشا پیتزا هایلا رفتیم.

فردای اون روز باهم رفتیم گیشا ما هم که عادت نداریم از ماشین پیاده شیم :دی  طبق معمول تو ماشین کناره جاده نشستیم فکرکنم از خونه لواشک هم آورده بودی کلی لواشک خردیم .

موقع ناهار رفتیم رستوران تا غذا رو بیارن شروع کردی نون ماست خوردن من هی گفتم نخور زیاد سیر میشی

ولی اصلا گوش نکردی :-)) تا آخرش خوردی :d

بعدش هم که تعریف کردی دیگه لازم نیست الکی تکرار کنم


واقعا روز خوبی بود خیلی عالی بود

بیشتر از همه دنیا دوست دارم

 


جمعه بیست و پنجم آذر 1390 توسط samsamfaran



سرزمین عجایب

بار آخر نوبت این شد که من هم بنویسم.

از اونجایی که من نوشتنم ضعیفه پس فرانه خودت باید بترکونی دیگه.


این دفعه ادامه‌ی دفعه قبله یعنی‌ فرداش.

منو ساقی‌ و الناز و امید و رامبد با سپنتا با ماشین من اومدیم دم خونه شما دنبال تو.

تو راه کلی‌ مسخره بازیو سرو صدا در آوردیم بچه ها هم هی اذیتم میکردن وقتی‌ رسیدیم دم خونتون  به ساقی‌ گفتم بیاد زنگ بزنه که تو بیای‌ پایین باهم بریم بیرون.

ساقی‌ اومد جلو خونتون منم طبق معمول استرس داشتم ( نمیدونم چرا هروقت میام خونتون استرس دارم)


بعده یکی‌ ۲ دقیقه دیدم اومدی پاین کلی‌ خوشحال شدممممممممممممممممم.

اومدی سوار شدی رامبد و امید جلو نشتن شما هم  پشت قرار شد بریم سرزمین عجایب.

تو راه ساقی‌ یکم سر درد گرفته بود ولی‌ با ترافیکو هر چیزی که بود رسیدیم اونجا، همه با هم یکم تو پاساژ تیراژه دور زدیم بعد رفتیم طبقه سوم یعنی‌ سرزمین عجایب قبل ورودی که شد نمیدونم چرا همه بچه‌ها یهو ۲دل شدن.

ساقی‌ هم که سر درد گرفته بود یکم همون‌جا ایستادیم که تصمیم جمع این شده بود که برگردیم پایین هم من هم تو شاکی‌ بودیم از دستشون.

این همه راه اومدیم تا اینجا ولی‌ یهو پشیمون شدن.دوباره اومدیم تو پاساژ یکم بشینیم که من و تو با سپنتا عکس گرفتیم اون موقع روزه بود تو تشنت شده بود که تصمیم گرفتیم من و تو بریم پایین آب بخریم برگردیم بالا. 

با آسانسور که داشتیم می رفتیم پایین دیدم سپنتا داره گریه می کنه میگه دااداااااااا   داااا دااااا(اون موقع منو صدا میکرد دادا) که برگشتیم بالا پیشه بچه ها.

دوباره برگشتیم تو ماشین راه افتادیم سمت خونه خالم.

امید گفت بریم پارک طالقانی ولی‌ تو گفتی که ساقی‌ سر درد داره بریم خونه.منم رفتم سمت خونه خالم اینا در حقیقت پیچوندیمشون:-))

بده اینکه ساقی‌ اینا رو رسوندم.تصمیم گرفتیم بریم 2باره سرزمین عجایب. 

خیلی ناراحت بودیم از بچه ها ولی آوردمت که دوتایی خوش باشیم.

رفتیم بالا سر اون میزه یکم بازی کردیم بعدش رفتیم یکم بازی شانسیا رو نگاه کردیم.

یهو دیدم یه شانسی باحال اونجاست که خراب شده یکبار زدیم دیدم کلی کارت بردیم.

از نفر قبلی هم یکم کارت جا مونده بود خوشحال شدیم کارت رو پیچوندیم رفتیم یک در زدیم وقتی برگشتیم دیدم مسئولش داره دستگاه درست می کنه . کلی ناراحت شدیم ولی کلی کارت جایزه اونجا بود رفتیم سمتش که مرده اونجا بود با کلی شر بازی به یارو گفتیم کارت و بده دمش گرم کارت بهمون داد نگاه کردیم دیدم کلی کارت جایزه بردیم. دستگاهه درست نمیشد. هی تعمیرکارا عوض میشدن هر دفعه هم که عوض میشدن کلی کارت جایزه میومد بیرون من و تو هم هی میرفتیم پیش تعمیرکارا میگفتیم این کارتارو بدید ما اونا هم میدادن:دی

رفتیم قسمت جایزه ها هرچی نگاه کردیم دیدم چیزه خوب برنده نشدیم همین جوری که نگاه میکردیم دیدم که کارتمون به بولینگ میرسه.کارت بولینگ رو برداشتیم رفتیم اونجا کفشامون عوض کردیم  که یارو اومد یادمون داد چجوریه خیلی خوش گذشت خیلی عالی بود.

که بعدش کمکم راه افتادیم سمت خونه شما تو راه آروم آروم می‌رفتیم که یکم بیشتر باهم باشیم و  خوش بگذره ،

طبقه معمول موقع خدافظی‌  جفتمون افسرده میشیم ولی  دیگه مجبور شدیم از هم جدا شیم آخه دیگه خیلی‌ دیر داشت میشد.

و خداحافظی کردیم و منم رفتم خونه.


دیگه بقیه جزئیات با تو فرانهٔ من

بیشتر از همهٔ دنیا دوست دارم. واست می‌میرم و تا آخرین روز عمرم پیشتم.


سامان جونم عزیزم

خیلی خوب نوشته بودی. مرررررررسی. دیدی چقدر خوب مینویسی؟

کامل کامل نوشته بودی.دستت درد نکنه.

بی صبرانه منتظر نوشته های بعدی شما هستیم.

دوست دارم زندگی من:*:*


شنبه بیست و یکم آبان 1390 توسط samsamfaran



گردگیری وبلاگ
بعد کلی وقت اومدم سروقت وبلاگمون.کلی گرد و خاک روش نشسته.آخرین بار بهمن بهش سر زدیم. وای که چقدر من و تو تنبلیم.

الان دارم به این نتیجه میرسم که خیلی بده یه مدت طولانی خاطره هامونو ننویسیم چون خیلی چیزاشو یادمون میره. الان دارم کلی فکر میکنم که نوبت کدوم خاطرست؟!

در ضمن همینجا جلوی جمع دارم ازت قول میگیرم که یه دفعه من مینویسم یه دفعه تو. اگر بزنی زیر قولت دیگه هیچ وقت چیزی نمینویسم اینجا

درست یادم نیست که بعدش چی شد فقط یادمه که بابا هی بیشتر و بیشتر به روم میاورد این قضیه رو. منم بیشتر و بیشتر خجالت میکشیدم. تا اینکه با صدهزار خواهش و التماس تونستی مامانتو راضی کنی که اومدن تهران بیان عیادت مامان.

اومدید تهران ولی بازم مامانت طبق معمول همیشه فیلم مخصوص خودشو بازی کرد ولی بعد از کلی تلاش تو و کلی حرص خوردن من اومدید خونمون.

یادمه بابات نبود. آهان عمو بهدادت رفته بود مسافرت واسه همین بابا مجبور شده بود بمونه که مغازه بسته نشه.تو و مامان و ساقی و رامبد و سپنتا اومدید خونمون. من بیرون بودم کلاس داشتم که مامان اس ام اس داد فرانه بدو بیا خونه سامان اینا دارن میان. منم خودمو زدم به اون راه گفتم باشه الان میام. وقتی اومدم خونه بابا همه جارو مرتب کرده بود. یه کاسه بزرگ چینی هم از دستش افتاد زمین و شکست به جای من بابا هول شده بود. مامان هم لباسشو عوض کرده بود و از من میپرسید که فرانه این خوبه؟ همه استرس داشتن. منم که بیشتر. لباسمو پوشیدمو گردنبند خوشگلمم انداختم گردنم.

زیاد منتظرم نذاشتی...

زنگ زدید و اومدید بالا... فقط خدا میدونه من اون لحظه چقدر استرس داشتم. فکر کنم لپام گل انداخته بوداز اونجایی که وقتی شما میاید خونمون من و تو هیچ وقت همو تحویل نمیگیریم و فقط با هم دست میدیم و تا آخرم شاید کمتر از دو بار به هم نگاه کنیم واسه همین فقط یادمه که تی شرتی که من به سلیقه خودم روز قبلش برات خریده بودمو پوشیده بودی. ( راستی روز قبلشم با هم رفتیم بیرون و کلی راجع به اینکه فردا چه اتفاقی می افته صحبت کردیم.) یادم نمیاد چه حرفایی زده شد. احتمالا حرفای معمولی بود فقط. یادمه تو نشستی روی مبل رو به روی در.

هروقت که من چیزی بهت تعارف میکردم بابا بهت میگفت: "بابا بیشتر بر دار"البته تو به خودت نگیر بابای من عادتشه به جوونایی که دوسشون داره بگه بابا ساقی هم کادویی که برای تولدم گرفته بود رو اونجا بهم داد.

ما با هم قرار گذاشته بودیم که آخر کار ساقی از مامان بابام اجازه بگیره که فردا با هم بریم بیرون. ولی تو یادت رفته بود بهش بگی. دیگه آخر کار شده بود و شما داشتید می رفتید.هرکاریم کردیم مامانت راضی نشد شام بمونه. رامبدم کلی اصرار کرد که بیا دف بزن. منم اصلا حوصله دف زدن نداشتم. ولی فقط به خاطر اینکه یکم بیشتر بمونید لحظه آخر گفتم باشه. اومدم تو اتاق که دف رو بیارم دیدم بهترین موقعیته. بهت اس ام اس دادم که به ساقی بگو برای فردا به مامان بابا بگه.

وقتی اومدم بیرون از اتاق دیدم گوشی تو دست ساقیه. وقتی دف زدم براتون. شما که خواستید برید ساقی گفت فرانه جون فردا میای با هم بریم بیرون؟ منم گفتم باشه کاری ندارم بریم.

با اینکه خیلی کم موندید و من و تو هم اصلا با هم حرف نزدیم ولی خیلی خوش گدشت. شبشم کلی با هم اس ام اس بازی کردیم و خاطره تعریف کردیم و خندیدیم.

با اینکه خیلی چیزاشو یادم رفته بود ولی بازم به خودم امیدوار شدم. آخه این خاطره دقیقا مال یک سال پیشه.

بیشتر از همه دنیا دوست دارم زندگی من


وای نمردمو دیدم فرانه وبلاگ نوشت بعد از کلی‌ اصرار و خواهش من.

منم کامل یادم نمیاد چی‌ به چی‌ بود ولی‌ با چیزی که تعریف کردی یه چیزایی یادم اومد.

 

مامان اینا تازه از مسافرت اومده بودن رفته بودن اصفهان عروسی‌ ولی‌ من چون کار داشتم نتونستم برم همون سوغات اصفهان گرفتیم و اومدیم خونتون ، با یه بد بختی خونه شما رو پیدا کردیم.

من که داشتم از استرس میمردم. ساقی‌ هم همش بهم میگفت وای سامان استرس دارم . وایی‌ وقتی‌ زنگ خونتونو داشتیم میزدیم دیگه نفسم بالا نمیومد بلاخره زنگو زدیمو مامانو بابا جلو در اتاق ایستادن تعارف کردن بیایم تو ، یادش بخیر من رو به روی در حال نشسته بودم . همه باهم حرف میزدن من نمیتونستم حرف بزنم زبونم بند اومده بود.

 

یادمه ۲۰۰۰ مدل پذیرایی کردین (راستشو بگو میخواستی مخمو بزنی‌؟:دی) دیگه آخرش داشتم میترکیدم باباتم‌هی میگفت بردار بابا منم مجبور میشدم بردارم. دیگه حرف از همه جا شده بود راجع به همه چی‌ حرف میزدیم،

دیگه آخر موقع خدافظی‌ رامبد گیر داد که دف بزنی‌ ، کلی‌ قشنگ زده بودی کلی‌ حال کرده بودم(آفرین). دیگه کم کم موقع رفتن شده بود که با ساقی‌ ردیف کردیم واسه فردا که بریم بیرون دور بزنیم خدا رو شکر همه چی‌ خوب پیش رفته بود ،

ایشالا این روزای خوب همیشه ادامه داشته باشه

بیشتر از همهٔ دنیا دوست دارم زندگی‌ من.

 

 


شنبه بیست و نهم مرداد 1390 توسط samsamfaran



وقتی به مامان گفتم..


gate_pier66: ok farane in dafe nobate khatere bade tavalodete ke be mamanet gofti
gate_pier66: tarif kon  vasam
farane jo0onam: saman joonam
farane jo0onam: bia berim poshte panere beshinim
farane jo0onam: ta vasat tarif konam
gate_pier66: akhjooooonnnn berimmmm
gate_pier66: begoo golam
farane jo0onam: injoori khatere tarif nemikonam
farane jo0onam: biehsas dasteto bendaz dore gardanam khob
gate_pier66: chashmmmmmmmmmm avalll baghalllllll
farane jo0onam:
gate_pier66: booooooooooooosssssssss
farane jo0onam: baghal
farane jo0onam:
farane jo0onam: boos
gate_pier66:
gate_pier66: hala vasam tarif kon azizam
farane jo0onam: be sharti ke ghol bedi
farane jo0onam: farda vasam chitoz motorio alooche bekhari
farane jo0onam:
gate_pier66: chashmmmmmmmmmmmm
farane jo0onam:
farane jo0onam: ok tarif mikonam chera mizani hala
gate_pier66: fadatam misham azizam
farane jo0onam: rooze tavalodam yadete behet migoftam ke delam mikhad be maman ina begam ke in kadoro to dadi behem?
farane jo0onam:
farane jo0onam: akharesh taghat nayvordam
farane jo0onam: faradsh ke mamano bordam fizioterapi
farane jo0onam: vaghti roo takht khabide bood
farane jo0onam: behesh goftam
farane jo0onam: behesh goftam ke maman ye harfi mizanam behet torsh nakon (darzemn tarikhesh shanbe 9 mordad bood)
gate_pier66:
farane jo0onam: badesh goft begoo
farane jo0onam: goftam saman dirooz ke kelas boodam behem znag zad
farane jo0onam: goft khob chi goft?
farane jo0onam: goftam tavalodamo tabrik goft
farane jo0onam: badesham behem goft ke mikham bebinamet karet daram
farane jo0onam: manam behesh goftam ke kelasam nemitoonam
farane jo0onam: oonam gofte eb nadare miam donbalet kelaset ke tamoom shod
farane jo0onam: ta khoune miresoonamet
farane jo0onam: badesham oomad donbale mano elham
gate_pier66: vaiii che pesare khoobiii
farane jo0onam:  
farane jo0onam: elhamo resoondim aval
farane jo0onam: badesh too rah be man goft ke farane man dooset daram
farane jo0onam:
gate_pier66: oh oh khejalat keshidam
farane jo0onam: goft ke mikhastam bebinam ke age to ham hamin ehsaso behem dari
farane jo0onam: man hesabi kar konam ke betoonam poolamo jam konam ke zoodtar biam khastegarit
farane jo0onam: badesh behem gofte mitooni doosam dashte bashi?
gate_pier66:
farane jo0onam: maman goft khob to chi gofti?
farane jo0onam: manam goftam ke khanevadam bayad bedoonan
farane jo0onam: oonam gofte are che khoub etefaghan khanevade man midoonan manam doos nadaram rabetamoon yavashaki bashe
farane jo0onam: hatman beheshoon begoo
farane jo0onam: badesham oon gardanbando behem kado dad
gate_pier66: che pesare khoobo roshan fekriam
gate_pier66:
farane jo0onam: badesh
farane jo0onam: maman goft ke eb nadare
farane jo0onam: baba hamish emigoft ke ina donbale faranan
farane jo0onam: baba mig epesare khoubie
farane jo0onam: be maman goftam be baba nagia
farane jo0onam: maman goft ke na nemishe ke nagam
farane jo0onam: bayad behehs begam
gate_pier66:
farane jo0onam: dg yadam nis daghigh chi shod
farane jo0onam: yadame kefardash
farane jo0onam: baba yekam yekam be room miovord
farane jo0onam:
farane jo0onam: hey az to miporsid
farane jo0onam: hey migoft karesh chie
gate_pier66: toam dashti ab mishodi az khejalat
farane jo0onam: manam hey khejalat mikeshidam
farane jo0onam:
farane jo0onam: are yadete vasat tarif mikardam?
gate_pier66: areeeeeee che zoghiam mikardimm
farane jo0onam: kholase intioria

پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389 توسط samsamfaran



ما همیشه خاطره‌های خوبمونو اینجا نوشتیم از نظر منم کار خوبیه ولی‌ امروز می‌خوام یه خاطره بد بنویسم.

دلم خیلی‌ گرفته فرانم همش بهم میگه بهم اهمیّت نمیدی ولی‌ اصلا اینجوری نیست نمیدونم چرا اینجوری فکر می‌کنه.

شاید بخاطر اینه که کارای منو نمیبینه شاید کارای من جوریه که به چشم نمیاد شاید کارامو دوست نداره.

باهام قهر کرده تحویلم نمیگیره من اصلا اینجوری دوست ندارم دلم می‌خواد همیشه باهام خوب باشه من همهٔ تلاشمو دارم می‌کنم که بهترین باشیم دارم همهٔ تلاشمو می‌کنم که هرکی‌ مارو میبینه واقعا از ته قلبش بگه خوش به حالشون بگن چقدر اینا چقدر خوبن باهم. چون واقعا خوبی‌ و هیچ دختریو تاحالا به خوبیه تو ندیدم.

ولی‌ نمیدونم چرا تو بعضی‌ شرایط درکم نمیکنی‌ و میذاری پای بیمعرفتیم دوست دارم همیشه در همهٔ شرایط همو درک کنیم.

فران بخدا بیشتر از همهٔ دنیا دوست دارم.

بخدا عاشقتم فران بخداا همهٔ زندگی‌ منی.

ای کاش میشد الان بهم بگی‌ دوست دارم :( خیلی‌ دوست دارم :((


شنبه یازدهم دی 1389 توسط samsamfaran



تولدم مبارک!

فرداش من به این بهونه که میخوام با الهام برم کلاس جوشکاری اومدم پیشت.فکر کنم ۸.۳۰ ۹ بود که همو دیدیم.یادمه اومدی زیر پل کمیل.یعنی ماشین پارک کردی اومدی بالای پل دنبالم.رفتیم دور زدیم اومدیم اینور نواب. داشتیم وارد تونل میشدیم که بهم گفتی در داشبوردو باز کن وقتی باز کردم دیدم یه جعبه کوچولوی قرمز اونجاست.بعدش بهم گفتی تولدت مبارک.توش یه گردنبند خوشگل بود.یه سنگم وسطش بود که هر چی فکر کردی اسمشو یادت نیمد ولی بعدش رفتیم پرسیدیم مرده گفت گارنته. خیلی دوست دارم گردنبندمو.قشنگ ترین کادوی تولدیه که تا حالا گرفتمبعدش رفتیم طبق معمول طرف گیشا.وایسادیم یه جا تو رفتی خوراکی خریدی. بعدش رفتیم سمت پارک.یادته یه کامیونم اونجا بود که داشتن صبحونه می خوردن؟ من میگفتم که الان فکر میکنن ما هم مثل خودشون مسافریم تازه از راه رسیدیم نشستیم اینجا صبحونه بخوریم بعدش رفتیم تو پارک نشستیم. رفتیم تو آلاچیقمون و تصمیم گرفتیم از این به بعد اونجا خونمون شه چون که دفعه اولی که جدی باهم حرف زدیم اونجا بوذ. یادته همه جارو داشتن آبپاشی میکردن.تو هم داشتی واسم طرز کار آب پاشارو توضیح می دادی همه آلاچیقا خیس بود ولی آلاچیق ما یه تیکه خشک داشت.یه عکس خوشگل هم با هم گرفتیم اونجا. قشنگ ترین عکس دو نفرمونه

بعدش فکر کنم مستقیم رفتیم سرزمین عجایب. شب قبلش تو با امید و الناز و وفا اینا رفته بودید بهت خوش گذشته بود گفتی امروز باهم بریم.وقتی رسیدیم اونجا هنوز سرزمین عجایب باز نشده بود ولی رفتیم تیراژه دور زدیم. تو یه تاپ واسه خودت خریدی.بعدشم سرزمین باز شد و رفتیم بالا.وای خیلی خوش گذشت. از اون بازیا کردیم که دو نفری بود. منم بردم یه عروسکم واسه سپنتا گرفتیم. بعدش نشستیم ناهار خوردیم. اونجا هم ازم عکس گرفتی بعدشم دیگه منو باید می رسوندی خونه.دوباره وقت خداحافظی یادمه انقدر ناراحت بودم که حالم بد شده بود و تو با اینکه زیر پل نگه داشتی ولی نذاشتی پیاده شم تا دم خونه رسوندیم و منتظر شدی تا برم تو و بعدش بری ایندفعه خداحافظی خیلی سخت تر شده بود. آخه می دونستم که مامان اینا نظر خوبی راجع بهت دارن. یه کادوی خوشگلم بهم داده بودی که دلم می خواست بگم سامانم بهم داده. واسه همین بود که خداحافظی از همیشه برام سخت تر شده بود.وقتی دیدی خیلی تاراحتم که داری میری با اینکه خودت بیشتر از من ناراحت بودی دلداریم میدادی می گفتی هر وقت دلت برام تنگ میشه گردنبندتو بوس کن.منم همیشه همین کارو می کنم مثل همین حالادلم می خواست همیشه پیش هم بمونیم ولی خب به جاش دلامون همیشه پیش همه

بیشتر از همه دنیا دوست دارم زندگی من



اون روز صبح زود بود اومده بودم دنبالت بخاطر اینکه همیشه از پل کمیل میترسم که تنها بری.

گفتم بیام بالا دنبالت اومدم بالا دیدمت خیلی‌ خوشحال شدم اومدم پیشت باهم دیگه رفتیم تو ماشین.

بعده کلی‌ احوال پرسی داشتم نوابو به سمت شمال می‌رفتیم که بهت گفتم فران دره داشبورد رو باز کن دلم می‌خواست یه جوری بشه که وقتی‌ درو باز میکنی‌ یهویی خوشحال شی ...

باهم دیگه رفتیم مثل همیشه پارک گفتگو.

دست همو گرفتیم...

رفتیم مستقیم سمت آلاچیق ولی همه جا خیس بود.

این آب پاشا اعصاب خورد کن بودن همه جارو خیس کردن جز یه تیکه از خونه منو تورو فوری رفتیم نشستیم

گوشیمو گذاشتم یه گوشه آلاچیق ازمون عکس بگیره  طبقه معمول گوشیم باطریش شارژ نداشت فوری باید عکس میگرفتیم از اون طرفم آب پاشه داشت با سرعت میومد طرفمون ولی‌ خدا رو شکر یه عکس خوشگل شد

قشنگ‌ترین عکس ۲ نفرمون خیلی‌ عکسمونو دوست دارم نمیدونم تونستم کاری کنم که اون روز بهت خوش بگذره یا نه ولی‌ وقتی‌ پیش تو بودم واقعا بهم خوش گذشت بعدش که رفتیم سرزمین عجایب باهم کلی‌ بازی‌ کردیم...

موقع خدا حافظی حالت بد شده بود داشتم دق می‌کردم نمیدونستم باید چیکار می‌کردم ۲ بار سوار ماشین شدیم دور زدم اومدم تا دم خونتون خدا رو شکر کم کم حالت بهتر شده بود...

اینم از خاطره تولد

و یه ساله شدن خاطراته وبلاگ  . . .

خاطره‌های قشنگ یه سالمون نوشتیم که ساله بعد ر‌و بهتر از ساله قبل بگذرونیم. هر سال بیشتر عاشق هم بشیم

تا آخر عمر دیوونه وار هم دگه رو بپرستیم.  عاشقتم زندگی‌ من دیوونتم فرانهٔ من دوست دارمممممم:X:X:X:X




پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 توسط samsamfaran



یک سال گذشت!

۷امّ مرداد بود دقیقا ۱ سال شده بود که هم دیگه رو دیده بودیم یه سال که هر روز دوست داشتنم بیشتر شده بود از قبل.

۷امّ نزدیکی ظهر بود که باهم رفتیم اونجا‌هایی که اولین بار باهم صحبت کردیم رو به هم دیگه نشون بدیم اول رفتیم فلکه ۲ام صادقیه اونجا یه دکه روزنامه فروشی بود که من از اونجا واسه خودم کارت شارژ خریدم بعد بهت زنگیدم.جاهایی رو که باهم دیگه صحبت کردیمو بهت نشون دادم حتی حرفایی که زده بودیمو یاد آوری کردیم کلی‌ خوب بود.

خیلی‌ خوش گذشت بعد قرار شد جایی که تو اولین بار باهم حرفیدیم نشونم بدی.

رفتیم طرف تهران پارس پیش اون پارک.

البته پارکم که نبود فضای سبز اونجا هم ایستادیم جایی که باهام صحبت‌ کردی نشونم دادی یکم تو ماشین نشستیم باهم حرفیدیم .بقیشو تو بنویس آخه کلی‌ بهتر از من می‌نویسی  الهی فدای فران خودم بشم که  بیشتر از همهٔ دنیا دوسش دارم.


خیلی ازت ناراحتم خیلی خیلی زیاد...دوست ندارم بگم ولی واقعا خسته ام..میگی دوسم داری میگی واست مهمم ولی کارات چیز دیگه ای میگه...مدتیه دلم نمی خواد دیگه بیام نت پیش هم باشیم...پشت تلفن هم با هم حرف زیادی نداریم واسه گفتن.. همه چیز تکراری و عادی شده مخصوصا با یه سری از رفتارای تو..

آره اون روز رفتیم جاهایی رو که دفعه اول با هم حرف زدیم به هم نشون دادیم.با مامانت اومده بودی تهران به خاطر عروسی ورقا.فردا شبش عروسی داشتید.هر کار کردی مامانت راضی نشد بیاد خونه ما عیادت مامانم.

قکر کنم اون روز پارک آب و آتشم رفتیم که از اون مرده آدرس پرسیدیم و سه ساعت داشت توضیح می داد آخرشم پرسید یه دور بگو ببینم یاد گرفتی؟ نمیدونم شایدم اون روز نبود.

منم جیز دیگه ای یادم نیست شایدم حوصله ندارم که بخواد یادم بیاد...شاید مثل تو که این روزا خیلی کارا برات مهم تر از من شده...

دفعه اولی بود که اول تو نوشتی... به هر حال مرسی

فعلا  


یکشنبه هفتم آذر 1389 توسط samsamfaran



وقتی مامان بهمون شک کرد...

سامان جونم یه ساعت پیش منو رسوندی خونه اومدی بالا با مامان بابا هم صحبت کردی و رفتی...جقدر دلم میگیره وقتی داری میری.نمیدونم اصلا چمه.از وقتی رفتی بغض کردم..سامان بهم گفتی هفته دیگه میای ولی بازم دلم برات تنگ میشه.دیگه تحمل دوری خیلی سخت شده.ایندفعه هم خیلی خوش گذشت.دیگه داره وقت نوشتن خاطره ایندفعه نزدیک میشه.سامانم بیشتر از همه دنیا دوست دارم.

...فرانه دختر بدی شد.به حرف سامان گوش نداد و رفت تبریز.الهی فرانه بمیره که انقدر سامانو اذیت میکنهتبریز که بودم مامان کمرش گرفت و رفت دکتر.دکتر گفت باید عمل کنه.هفته بعدش دکتر بهش گفت سریع باید بری بستری شی.ساقی و مامانتم زنگ زدن .منم ۲روز بعدش میومدم تهران.یعنی روزی که میرسیدم مامان عمل میشد. صبحش که رسیدم رفتم پیش مامان. کلی با مامان حرف زدم.ساقی بهم زنگید حال مامانو پرسید.قبل عمل مامان استرس داشت.گفتم نگرانی؟گفت نه زیاد.گفتم جیزی میخوای بهم بگی؟گفت آره؟گفتم جی شده؟گفت ساقی اینا تورو واسه داداشش میخوان؟منم خندم گرفت؟گفت فکری دارن؟گفتم منم احساس می کنم ولی به من چیزی نگفتن.وقتی مامان رفت اتاق عمل خیلی نگرانش بودم.وقتی هم اومد بیرون انقدر درد داشت اعصابم خیلی خورد بود و همش گریه میکردم. تو اون لحظه ها فقط تو بودی که تونستی آرومم کنی

فرداش شما میرفتین قلعه.سپنتا یکم مریض بود میرفتید واسش دعا کنید.بعدش ساقی بهم زنگید گفت واسه مامانم دعا میکنیم.تو هم یه اس دادی که من واسه مامان بخونم.نوشتی:فرانه از قلعه برگشتیم واسه مامانم دعا کردم نگران نباشساقی هم چندبار زنگ زدوحال مامانو پرسید.ماهم زنگ زدیم حال سپنتا رو پرسیدیم. کمتر از یه ماه بعدش تولد من بود.

درسته تولدم بود ولی یه روز قبلش یعنی هفت مرداد سال قبلش یه اتفاق خیلی مهم برای من و تو افتاد که زتدگیمونو بهم وصل کرد.

پس بزار این اتفاق قشنگو کامل تو یه پست دیگه توضیح بدم.باشه عزیزم؟

راستی مرسی از شلوار خوشگلی که برام خریدی.خیلی دوسش دارم

 بیشتر از همه دنیا دوست دارم زندگییییییییییییییییییییی من 


جمعه نهم مهر 1389 توسط samsamfaran



... و فرزین میفهمد :-D

سامان جونم این مدت خیلی اتفاقای قشنگ افتاد.یکم تنبل شدیم دیر به دیر وبلاگ میایم.سامان یادته اون روز رفتیم سینما برگه هاشو من نگه داشتم؟الان رفتم سراغش تاریخشو ببینم.رنگش پریده بودکلی نگاش کردم جاش مونده بود بعد ار کلی تفحص فهمیدم ۳/۷/۸۹ بود۲خرداد که میشد ۵شنبه تو اومدی پیشم.اون روز باهم رفتیم بیرون.کلی خوش گذشت ولی آخرش بازم ناراحت بودیم چون من نمیتونستم فردا بیام بیرون.کلی تو خونه فکر کردیم تا به این نتیجه رسیدیم که به منا بگیم.به منا اس دادم گفتم فردا میخوام برم بیرون با سامان هیچ بهونه ای ندارم.تو یه راهی بگو.گفت من و فرزین میخوایم فردا بریم بیرون شما هم با ما بیاید.من گفتم روم نمیشه با فرزین بیام.منا گفت عیبی نداره من باهاش صحبت می کنم.خجالت نکش.بعدش به تو گفتم تو گفتی من روم نمیشه زشته.ولی چون این تنها راهی بود برای اینکه همو ببینیم جفتمون راضی شدیم

فرزینم خیلی روشن فکرانه با این قضیه برخورد کرد و کلی بهمون حال دادصبح جمعه فرزین بهم گفت فرانه ظهر با منا میخوام برم بیرون تو هم میای؟منم گفتم آرهبعدش به تو گفتم و میدون توحید قرار گذاشتیم.بعد از ناهار فرزین رفت دنبال منا و بعدش اومدن دنبال من.منا تو راه ازم پرسید کجا میاد سامان؟منم گفتم میدون توحید.اومدیم میدون توحید وایسادیم.توهم زودی رسیدی.از اونور خیابون اومدی.واسه همین باید میومدی دور میزدی.من که دیدمت گفتم ا اومد.فرزین به شوخی گفت به سامان بگو باید بیاد از من اجازه بگیره ها وگرنه نمیزارم بری تو ماشینشخوب شد تو که اومدی از ماشین پیاده شدی اومدی ابها دادی.وقتی از ماشین پیاده شدی فرزین گفت به به آقا ساماااااااانمن اینطوری شده بودمآخه هیچ وقت هیچکی رو اینطوری تحویل نگرفته بودبعدش به من گفت برو.من اومدم پیش تو.قرار بود بریم سینما.ما پشت سر فرزین اینا میرفتیم.باطری ماشینت خراب بود واسه همین نمیشد زیاد کولر روشن بزاری.فرزینم گفته بود چه خسیسه واسه خواهرم کولر روشن نکردهالبته من به منا گفتم که دلیلش چی بود

رفتیم سینما.حدود نیم ساعت نشستیم تا سانس جدید شروع شه.وقتی فیلم شروع شد از اول تا آخرش داشتم بهت اصرار میکردم که امروز نری تو هم قبول نمی کردیمنم هرچی از فیلم بیشتر میگذشت بیشتر غصم میگرفت آخه رفتن تو نزدیک میشدتا دم ماشین با هم بودیم.تو رفتی از فرزین اجازه گرفتی که من تو ماشین تو باشم تا یه مسیری.تو راه کلی بهت اصرار کردم.خواهش کردم التماس کردم گریه کردم قهر کردم ولی گفتی نه نمیشهمنم بدون خداحافظی از ماشینت پیاده شدم...ببخشیدشب هفتادم بود.تا بومهن هم که رسیدی منتظر بودم بگی دارم برمیگردم نمیرم ولی نگفتیرسیدی خونه به فرزین اس دادی تشکر کردی فرزینم گفته بود که هر وقت اومدی به خودم بگو ردیف می کنم.شبشم که جلسه خونه خودمون بود تو هم تو اتاقت خوابیدی.منم تا دو روز همین طوری غر میزدم سرت که چرا نموندی.

ولی با اینکه آخرش ناراجت شدیم روز خوبی بود بلاخره یکی از اعضای خانواده من فهمید و تو به آرزوت رسیدی

دوست دارم زندگی من


اون روز پنج شنبه مثل همیشه باهم رفتیم بیرون خیلی‌ خوش گذشت یادم نمیاد کجا رفتیم ولی‌ حتما مثل همیشه پارک گفتگو و اب و آتش رفتیم.
آخر کار از اینکه باید از پیش هم می‌رفتیم خیلی‌ ناراحت بودیم
که تو پیشنهاد دادی با فرزین بریم بیرون من هم می‌گفتم نه خجالت میکشم.دیگه دیدیم راه دیگه ای نداریم قبول کردم که با فرزین حرف بزنی‌.
فردا من می‌خواستم بیام گفتی‌ فرزین نیست رفته بیرون گفتم باشه

 بعد یهویی به من زنگ زدی گفتی‌ ما راه افتادیم میدون توحید همو ببینیم .
خوب بابا من چه جوری این همه راه‌ در عرضه  ۱۰ دقیقه برسم.
مجبور شدم خیلی‌ تند رانندگی‌ کنم که بازم دیر تر از شما رسیدم.
پشت سر فرزین اینا راه افتادیم باهم رفتیم سینما حرکت کردم فرزین نذاشت پول بلیطو حساب کنم .

 آخرشم که رفتیم باهم فیلم دیدیم یه شکلات هم دادی دستم. تو راه که داشتم برمیگشتم با اینکه هوا خیلی‌ گرم بود.اون ابنبتو تا ته خوردم.و واقعا بهم چسبید.

فران بیشتر از همهٔ دنیا دوست دارم


سه شنبه ششم مهر 1389 توسط samsamfaran



کاخ نیاوران
وای سامان دیروز اومدید خونه ماااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! باورت میشه؟من که نمیتونم باور کنمحالا خاطرشو مینویسیم بعدا.سامان دلم میخواست تا ۷ام همه خاطره هامونو بنویسم ولی نشد. 

فکر کنم برای ۹ام تا ۱۲ عید رضوان بود که اومدید تهران.چهارشنبه و ۵شنبه دوتایی رفتیم بیرون.۵شنبه هم من کلی غصه داشتم که فردا نمیتونیم همو ببینیم.جمعه صبح من درس اخلاق بودم واسه بچه ها جشن گرفته بودیم.من گوشیم تو کیفم بود وقت پذیزایی برداشتم دیدم کلی زنگ زدی و اس دادی که میتونی امروز بیای بیرون با ساقی اینا بریم؟ منم گفتم آره.بعد قرار شد سافی زنگ بزنه خونه و بگه.خلاصه بابا گفت باشه برو فقط بیا خونه لباس گرم بردار بعدازظهر هوا خنک میشه.منم اومدم خونه.بابا میگفت کیا هستن؟داداش ساقیم هست؟منم گفتم نمیدونم.بابا گفت حالا به دخترعموی تینا چه دوست شدید!گفتم آره بابا.اونجا هم ذعوتم کرد ولی نشد برم.گفت خانواده خوبین.آدم هر چی از این دوستای خوب داشته باشه کمهمامانم گفت که تعارفشون کن بیان خونه.گفتم باشه... قرار شده بود من بیام مترو قیطریه.وقتی رسیدم شما اونجا بودید.کلی منتظر مونده بودید.من و تو تو ماشین تو تنها بودیم..ساقی و سپنتا و رامبد و امید و الناز و عندلیب تو ماشین امید نشسته بودن.داشتن له میشدن.گفتم بهشون بگو بیان اینجا.گفتی نه ساقی گفته شما تنها باشیدرفتیم کاخ.من کفشم بد بود پام زخم شدکلی عکس گرفتن ازمون.امید اذیتمون میکرد که الان میبرم به خاله نشون می دم تو هم میگفتی خب نشون بدهموقع فیلم گرفتنم من حواسم بود که نیفتم تو فیلم بعدشم سپنتا خسته شده بود ساقی اینا هم باید ناهار میرفتن خونه خالت.ولی تو گفتی من و فرانه میریم ناهار میخوریم.فرانه رو میرسونم بعدش میام خونه.من و تو ازشون خداحافظی کردیم.اول خواستیم بریم دربند ناهار بخوریم ولی انقدر ترافیک بود که پشیمون شدیم.واسه همین رفتیم یه رستوران توی سعادت آباد اونجا ناهار خوردیم.بعدشم من و رسوندی دم خونه.

وقتی اومدم خونه بابا کلی سوال کرد ازم.شک کرده بود. کلی هم از تو پرسیدولی طرز صحبش جوری بود که فهمیدم نظر بدی نداره واسه همین خیلی خوشجال بودم. از فرداشم هی یه چیزایی می گفت که عکس العمل منو ببینه.مثلا می گفت بریم چند روز پیس تینا اینا

عزیزم قراره یه ساعت دیگه باهم بریم بیرون.من برم ناهار بخورم آماده شم.

دوست دارم زندگی من


وای فرانهٔ من دلم واست تنگ شده خونه چقدر خوب بود همه چی‌ عالی‌ بود اونجا.

اون روز بعد اینکه کلی‌ بهت زنگ زدم بالاخره جواب دادی گفتی‌ ساقی‌ زنگ بزنه خونتون ردیف کنه.

بعد منم به ساقی‌ گفتم و ساقیم قبول کرد.

تو رفتی‌ خونه لباس برداشتیو اومدی.

ما هم اومدیم مترو منتظر تو بودیم خیلی‌ طولانی‌ شد.

ساقی‌ اینا هم از خونه که اومدن بیرون یادشون رفته بود واسه سپنتا کفش بیارن واسه همین رفتن که واسش بخرنو برگردن اونا رفتن اومدن ولی‌ از تو خبری نشد.

من اومدم تو ایستگاه منتظر تو شدم که بلاخره اومدی خیلی‌ خوشحال شدم اومدیم تو ماشین تا کاخ سعد آباد اونجا باهم پیاده شدیم باهم رفتیم.منو تو همش پیش هم بودیم. یه جا من بهت گفتم یه لحظه صبر کن ببینم این آقاهه کیه که اینقدر آشناست که تو ازم ناراحت شدی.

ولی‌ تا آخرش پیشت بودم کفشت پاتو اذیت کرده بود.

خیلی‌ ناراحت بودم نمیدونستم باید چیکار کنم می‌خواستم بغلت کنم ببرمت ولی‌ خوب نمی‌شد. دیگه بلاخره هرجور بود اومدی تا ماشینم.ساقی‌ اینا رفتن خونه خالم ولی‌ نمی شد که بدون ناهار می‌رفتی خونه واسه همین باهم رفتیم بیرون ناهار خوردیم که اونجا فکر کنم برق قطع شد و اون ژنراتورو روشن کردن. بعده ناهار رسوندمت خونه و برگشتم خونه خالم اینا ساقی‌ میگفت مامان کلی‌ دعوام کرد که بی‌چاره فرانه رو بدون ناهار فرستادین.‌ای کاش میوردینش خونه :D


جمعه بیست و دوم مرداد 1389 توسط samsamfaran



16 به در

سامان الان ازت پرسیدم یادم اومد که بعد اینکه من برگشتم تهران تا عید دیگه نشد که تو بیای پیشم.عیدم که من نمیتونستم تنها بیام بیرون.ولی چون خیلی دلمون واسه هم تنگ شده بود تو قول دادی که بعد از تعطیلیا بیای پیشم.فکر کنم ۱۵ ام اومدی تا ۱۷ام یا شایدم ۱۶ ام اومدی تا ۱۸ام.

یادمه ۱۶ام فروردین اومدی پیشم.چه روز خوبی بوددد.رفتیم پارک گفت و گو.مثل همیشه دم پارک نشستیم.تو دوباره ازم عکس گرفتی.یادمه خیلی خوش گذشت.چیز زیادی یادم نمیاد.آهان بروشور جدید اوریفلیمو داشتم نگاه میکردم که ازم عکس گرفتی.یادم نیست چیکارا کردیم.فقط یادمه خیلی بهمون خوش گذشت.مخصوصا فرداش که رفتیم پارک آب و آتش.صبحش من واست گل گرفتم.بعدش دم پارک هی مسخره بازی در میاوردی با گله با موبایلتم فیلم گرفتی.یادته اولش رفتیم یه پارک تو ونک کلی بچه مهد کودکی اومده بودن؟عزیزم یادته یه ساعت نشسته بودیم نگاهشون می کردیم؟میخندیدیم بهشون؟گوگولی بودن.بعدش رفتیم پارک آب و آتش.البته کلی گشتیم تا پیداش کردیم.یادته مرده آدرس داد ما نفهمیدیم بعد آخرش گفت حالا یه دور بگو ببینم فهمیدید؟آخه نیم ساعت داشت آدرس میداد.

تو پارک گفت و گو هم عکس گرفتیم.تو آفتاب میخورد تو صورتت تو همه عکسات چشمت بسته ست

آخرشم تو راه کلی آهنگ آرین گوش دادیم...

"چقدر آسون میرن اما لحظه هایی که تورو دارم/ساعت انگار حتی نداره چشم دیدن تورو کنارم/

تا میام با تو جون بگیرم/تا میخوام باز آروم بگیرم/میرسه وقت تلخ رفتن و میبری قلبمو جونمو میمیرممممم/

مستیم از عشق...هر جا هردم...حتی وقتی...دوریم از هم"

آخرشم منو زیر پل پیاده کردی...منم از روی پل نگات کردمو جفتمون مثل همیشه....

دوست دارم زندگی من


چهارشنبه ششم مرداد 1389 توسط samsamfaran



9و10و11اسفند88

۸و ۹و۱۰ اسفند خیلی روزای قشنگی بودن.من اومده بودم پیش تو.یادش بخیر..فردای اون شب من و تینا صبح رفتیم بیرون که دوباره تو اومدی دم کافی نت پیش من.تقریبا ۵دقیقه پیش هم بودیم. قرار شد شب بیاید خونه تینا اینا.بعدشم مارو بردی دم یه بانک که مامان تینا توش بود.فکر کنم اول رفتیم دم بانک بعد لباس.یادم نیست درست.خلاصه شبش مامانت اینارو راضی کردی که بیاید خونه عموت.وقتی اومدید تا رسیدید نشستید حکم بازی کردیدخیلی بی ادب و پررویی.من که دیگه ناراحت شده بودم پاشدم رفتم تو اتاق یکم. بعدش شما بازی رو تموم کردید.من اومدم بیرون .یادمه قشنگ روبه روی هم بودیم.یادته تینارو زدم؟نمیدونم به تو چی گفت منم قاطی کردم خیلی خونسرد دستمو اوردم بالا زدم رو پاش.تا ۵ دقیقه داشت ناله میکردبعدشم قضیه تی بگ پیش اومد که کلی خندیدیمآهان راستی یادم رفت بگم ظهرش بابات زنگ زده بود با عموت بحرفه گفته بود حکمتانه خوبه؟منظورش فرانه بودبعدشم تو به من گفتی این قضیه روِ. عموتم گفت.منم گفتم بگو حکمتانه نگه بگه قستنطنیهاون شب دیگه چیزی یادم نیست.

فردا صبحش یعنی ۱۰ام ما رفتیم گلستان.تو رفته بودی بهشهر.کلی کار داشتی.همه بودن فقط تو نبودیمن که رسیدم اونجا با مامان بابات احوال پرسی کردیم.من و تینا وایسادیم یه گوشه. یه پسر تپل با دو نفر دیگه جلو ما با فاصله ۴ ۵ متر وایساده بودن.از تینا پرسیدم این پسر تپله عندلیبه؟اونم گفت آره.بعدشم گفت اون یکی فرزان و اون یکی هم وفاست.بعد یه دیقه وفا برگشت پشت سرشو ببینه منو نگاه کرد ولی چون نشناخت برگشت از اون دوتا پرسید. چون بعدش سه تایی برگشتن منو نگاه کردنتینا گفت مگه اینا میدونن؟گفتم سامان گفته با من دوسته ولی نه عکسمو دیدن قبلا نه خودمو.گفت ولی فکر کنم میدونن.منم گفتم نه چون آشنا نبودم واسشون اینجوری نگاه کردن خواستن آمار در بیارن.بعدش من و تینا رامبد دیدیم.تینا ابها داد رفت پیش یکی دیگه.من و رامبد موندیم باهم صحبت کردیم.داشتیم در مورد دف با هم حرف میزدیمبعد چند دقیقه من رفتم پیش تینا.بعد دیدم تو اس ام اس دادی به من که بچه ها از تو و رامبد عکس گرفتنبعدشم گفتی عندلیب اس ام اس داده که خانوم بچه ها اینجان...تو بعدا از عندلیب پرسیده بودی اونم گفته بود که بعد اینکه فرانه از پیش رامبد رفت رفتم ازش پرسیدم کیه. رامبدم گفته بوده.بعدشم اذیتش کرده بودن که ازتون عکس گرفتیم به ساقی نشون میدیم

بعدش رفتیم رستوران واسه ناهار.چی میشد تو بودیتو رستوران که زنعموتو رجا خون منو به جوش آورده بودن...یادته که؟بهت گفتم چی گفتن منم نمیتونستم جواب بدم واسه همین شدید قاطی کرده بودم.تو رستوران عندلیب و وفا قشنگ جایی نشسته بودن که من دیده بشم واسه همین من داشتم میمردم از خجالتشب که ضیافت بود.تو خیلی دیر رسیدی ضیافت.من کلی غصه داشتم.فکر میکردم نیای.تو ناظم بودی ولی چون نبودی بابت به جات اجرا کرد.به من برنامه داد که بخونم جلو اسم برنامه نوشت فرانه بعدشم ازم پرسید درست نوشتم؟مامانتم قضیه حکمتانه رو گفت منم گفتم آره میدونم منم گفتم بگن قستنطنیه.مامانت کلی خندید بهم گت پس زودتر خبرش بهت رسیدهمنم گفتم بله

تو قسمت پذیرایی رسیدی.نشستی یه جا که اصلا منو نمیشد ببینیبعدش فکر کنم ساقی جاشو باتو عوض کرد.اومدی نزدیک من نشستی.بعدش من اومدم کنار ساقی.همش به هم نگاه میکردیم.تینا هم رفته بود بالا پیش دوستاش.به من گفت بیا گفتم نه پیش ساقیم.هی زن عموت گیر داده بود که فرانه جون برو پیش دخترا.من هی میگفتم نه مرسی پیش ساقی نشستم.بعد دیگه آخرش قاطی کردم به ساقی گفتم نمیزاره دو دقیقه سامان اومده پیش هم باشیم.من و تو فکر کنم اون شب یه ربع شد که باهم بودیم ولی کل اون یه ربعو داشتیم به هم نگاه میکردیمساقی گفت رامبد که برگشته خونه گفته ساقی ازم عکس گرفتنبعد جریانو تعریف کرد و کلی خندیدیم.بعدشم وقت خداحافظی تو رفته بودی بیرون داشتی مثلا بند کفشاتو میبستی منم کنار در وایساده بودم بازم همو نگاه میکردیم.آخه فردا صبحش من داشتم برمیگشتم تهراناون شبم گذشت...

فردا صبحش یعنی ۱۱ام اولین روز روزه ها من و رجا با اتوبوس برگشتیم تهران..

اینطوری دوباره یه خاطره قشنگ چند روزه از با هم بودن برامون موند که هروقت بهش فکر می کنیم کلی ذوق میکنیم.

دوست دارم زندگی من


اون شب واسه اومدن خون عمو اینا چقدر تلاش کردم آخه نمیتونستم به کسی‌ بگم واسه همین خیلی‌ سخت بود، اون شب که اومدیم عمو و بابا مجبورم کردن حکم بازی‌ کنیم منم بدم نمیومد نشستیم موقع بازی‌ دیدم رفتی‌ اونور  فهمیدم که ناراحت شدی واسه همین زودی بازیو تموم کردیم. از اون شب دیگه همه چیو گفتی‌ روز بعدش که دوشنبه بود مثل همیشه باید میرفتم بهشهر من رفتم بهشهر کلی‌ دعا می‌کردم که زود تر تموم بشه کارمون که بیام گلستان ولی‌ زود تر تموم نشد هیچی‌ بیشترم طول کشید حتی به نهارشم نرسیدم. بهشهر که بودم عندلیب اس‌ام‌اس داد سامان نمیآی گفتم بهشهرم گفت خانوم بچه‌ها اینجان توام بیا دیگه گفتم نمی‌شه آخه. که از بهشهر مجبورم مستقیم برم خون بعد از ظهرشم که رفتم سریع انبار مشغول کار بودیم خیلی‌ کار زیاد بود آخه نزدیک عید بود سرمون شلوغ بود. می‌خواستم بیام ضیافت به هر جون کندنی بود انبارو پیچوندم اومدم خونه لباس عوض کردم و اومدم خونه آقای اکبری ضیافت. یادمه خیلی‌ تند رانندگی‌ کردم که زود تر برسم  راه ۱۳ دقیقیو ۷ دقیقه رسیدم و با لباس پوشیدنو همهٔ اینا درمجموع ۱۵ دقیقه  رسیدم خونه آقای اکبری. اونجا که رسیدم جا نبود مجبور شدم پشت به تو بشینم خیلی‌ حس بدی بود.

نمیتونستم ببینمت . تا اینکه ساقی‌ جاشو با من عوض کرد حد اقل پیشت که نیستم حد اقل ببینمت . دیگه چیز زیادی یادم نمیاد جز اینکه واقعا دلم نمی‌خواست اون جمع تموم شه و از هم جدا بشیم دلم می‌خواست همونجا بشینمو تا صبح نگاهت کنم . هرچه قدر تونستم موقع کفش پوشیدن لفت دادم تا چند ثانیه بیشتر ببینمت ولی‌ بازم باید میرفتم . خیلی‌ دوست دارم زندگی‌ من قد تموم آدماا قد تموم عاشقا.  



دوشنبه چهارم مرداد 1389 توسط samsamfaran



خونه سام سام جوووووووووون

سامان تصمیم گرفتم تا ۷ام همه خاطره هارو بنویسم...کار سختیه خیلی خاطره مونده..اگه تو قول بدی یکم همکاری کنی منم تند تند مینویسم چشم؟

اون شب که من انقدر خسته بودمو سردرد داشتم که نمیدونم چه جوری خوابم برد.البته بعد از شنیدن صدای تو.آهان من تا رسیدم تینا بهم گفت :"مامان و رجا کامل میدونن قضیه شمارو.گفت وقتی به مامانم گفتم که فرانه گفته ساقی بهم گفته باهاشون برم مامانم گفته این دوتا باهم دوستن؟منم نتونستم جلوخندمو بگیرم گفتم آره.مامانم گفته یه وقت مامان بابای فرانه نفهمن واسه تو بد شه.منم گفتم به من چه هرکار میخوان بکنن!"بعدشام من و تینا تو آشپزخونه بودیم کنار زن عموت.که یهو به من گفت:فرانه جون فردا شب ما ایام هاء جلسه داریم خونه برادر شوهرم.خونه سامان اینامیای با ما؟اگه سختته میخوای نریم؟من و تینا که داشتیم میترکیدیم از خنده.من گفتم نه حتما میام.میخواستم بگم پس فکر کردی واسه چی اومدم اینجا.بعد من و تینا دویدیم تو اتاق و از حرف مامانش مردیم از خنده....خونه سامان اینا...

سامان شنبه شب خونه شما جلسه بود.شام هم قرار بود اونجا باشیم.من و تینا صبح شنبه ۸ اسفند اومدیم بیرون واسه گردش.تو هم به من گفتی که با مامانت امدین بیرون واسه شب خرید کنید.من و تینا داشتیم راه میرفتیم میگفتیم و می خندیدیم. تینا به من می گفت فرانه نخند...فرانه سنگین باش.. یه وقت دیدی سامان پشت سرت باشه..یه دقیقه بعد اون حرف تینا دیدم تو به من میس دادی..تو که از این عادتا نداشتی که میس بدی..تینا گفت فرانه فکر کنم حرفم درست در اومد دیدتمون من به تو اس دادم که جونم کاریم داشتی؟تو هم جواب دادی که با مامان دیدیمتونمن و تینا غش کردیم ازخنده.تینا دوباره به من هی میگفت فرانه سرتو بنداز پایین..فرانه سنگین باش...سامان یه وقت میبینتتا...البته تینا میخواست منو اذیت کنه بخندیم وگرنه من که نه بلند میخندیدم نه جاییو نگاه می کردم...یهو دیدیم یه ماشین با سرعت از کوچه فرعی پیچید تو اون کوچه پهنه که کافی نت داشت..سرمو اوردم بالا دیدم سامان منه...تو میخواستی مثلا بترسونیمون با سرعت اومدی طرف ما.منم از تو پرروترم واسه همین وایسادم جلو ماشینت.تو هم مجبور شدی ترمز کنی.عززززززیزم سامان جونم.الهی فدات شم.مارو سوار کردی تا دم کافی نت بردی.تینا رفت تو کافی نت من و تو هم نشستیم تو ماشین.تو و تینا میگفتید خیلی کوچه ضایعیه همه میشناسنتون ولی ما اهمیتی ندادیم.تو گفتی تو راه یهو مامانت گغته سامان اونجارو نگاه کن!تینا و دوستشن.که بعدش تو به من میس دادی.بعدشم مامانتو بردی گذاشتی خونه و سریع اومدی پیش ما.کلی خوشحال بودیم که شب قراره بیام خونه شما.خلاصه من و تینا رفتیم خونه.ظهر ناهار خوردیم و بعد از ظهرم اول رفتیم خونه عمت.بچه فردوسو دیدیم.مامان بزرگتم اومداونجا.فکر کنم مامان بزرگت از من خوشش نیمدبعدش رفتیم خونه دایی تینا که چسبیده به خونه شما.من کلی بهت سفارش کرده بودم که قبل اومدن ما خونه باش.ما که خونه دایی تینا بودیم تو به من اس دادی که من خونم بیاید.ما اومدیم خونه شما..آآآآآآخ جون من اومدم خونه سامان جونم.وقتی رسیدیم.تینا به تو گفت اتو موتو بدی بهش منم که موهام به خاطر رطوبت سریع فر میشه بعد از تینا من موهامو درست کردم.بعد یکم بیرون پیش ساقی نشستم تینا بهم گفت بیا بریم اتاق سامان.من اومدم اتاق تو.اول فقط من و تو بودیم و تینا.بعد تینا پاشد رفت بیرون.موندیم من و توبعدش رجا اومد و ساقی.بعدشم اون دوتا دخترا اومدن.وای سامان جقدر شب خوبی بود.قرار بود واست برنامه بیارم بهت گفتم برو از ایمیلم بر دار.بعدش تو با الهام چت کرده بودی.بهش گفته بودی فرانه ۱ متریه منهبعد تست آی کیو رو واسه تینا باز کردی که همه ریختن دورشو وقت جواب دادن منو کلی حرص دادیبعدشم کلی باهم جدول حل کردیم.شیرینی ناپلیونی آوردن تعارف کردن.تو ۲تا خوردی من اومدم بخورم شیرینیمو از تو بشقابم برداشتی و خوردی.یعنی دیدم با حسرت نگاهش میکنی گفتم میخوای؟توهم مثل بچه لوسا گفتی آرهبعدشم که تینا واسم آورد دوباره من دستم خورد بهش و افتاد که منم انداختم گردن تینا.اونیم که قرار بود شام بیاره رفته بود سینما و یادش رفته بودواسه همین زنگ زدن از بیرون غذا سفارش دادن.یکی از اون دخترا از رو فرش یه مو برداشت گفت وای سامان تو اتاقت موی بلنده واسه کیه؟منم گفتم عزیزم من و تینا موهامونو اتو کشیدیم موی ماستبعد دیگه لال شد هیچی نگفت.ساقیم کلی خندیدوقتی شامو آوردن داشتیم مناجات میخوندیم.تو رفتی پایین کمک.وقتی غذارو اوردی بالا رفته بودی اون گوشه مسخره بازی در میاوردی با غذاها.منم وسط مناجات داشتم میترکیدم از خندهسر شام که شد من و تو و تینا و ساقی و مامانت اومدیم سر میز نشستیم.خیلی غذای بد مزه ای بود. من قاشق دومو که خورم.سرمو آوردم بالا دیدم تو غذات تموم شدهتازه غر میزدی که غذا بدمزه بودهساقی بهت گفت که ساکت باش غذاتو بخور.تو هم گفتی مرد باید غر بزنه سر غذا.من قیافم اینجوری بودساقی هم دستشو به حالت زدن اورد جلو صورتت گفت ما تو دهن همچین مردی میزنیموای اگه بدونی چقدر حال کردمممممممممم.تازه کلی هم بهت خندیدمبعد شام دوباره اومدیم تو اتاق تو.که تینا بهم گفت همه فهمیدن که با همید.من گفتم ما که کاری نکردیم آخه ولی باشه بفهمن مهم نیست.تو به من اس دادی که تحویل بگیر.منم جواب دادم تحویل نگرفته تینا میگه همه فهمیدن.تو هی میس میدادی بهم.منم واسه اینکه بیکار نباشم هی بهت میس میدادم.بعدش یکم نشستیم تو از تو گوشیت آهنگ "دوست دارم" فریدونو گذاشتی.یادش بخیررررر...بعد سپنتا اومد تو اتاق. ساقی هم تو یه تشت توپ ریخته بود سپنتا توپ بازی میکرد. توهم توپارو میزدی تو سر منیادته؟ 

آخرشم که همه رفتن لباس بپوشن من موندم تو اتاقت رو جدولت نوشتم فرانه...بعد تو اومدی تو اتاق من پاشدم که بیام تو صدام کردی...اومدم برگردم پیشت ببینم چی میگی که یهو رجا اومد تو اتاق واسه همین نشد باهم صحبت کنیم.دم در مامانتو انقدر محکم بوس کردی...خب منم میخوام از اینا

گلم دیگه چیزی یادم نمیاد از اون شب..تو اگه میدونی بگو. ولی خیلی شب قشنگی بود.من تو اتاق سامان بودم...کنار سامان.حتی بیشتر وقتم پیش هم نشسته بودیم.چقدر خوب بود که پیشم بودی.

دوست دارم زندگی من


ایشالا که تمومش می‌کنیم عزیزم آخه ۷ام می‌شه یه سال یه سال از اولین باری که دیدمت یه سال دوست بودن با بهترین آدم دنیا برای من. کسی‌ که بیشتر از همهٔ دنیا دوسش دارم.

یادش بخیر با مامان تو ماشین بودم یهوی مامان شما رو نشونم داد. منم نمیتونستم اکس العمل خاصی‌ نشون بدم واسه همین تنها کاری که کردم این بود که با تمام سرعت مامانو رسوندم خونه و افتادم دنبال شما که وقتی‌ دیدمت فوری اومدی پیشم.


اون شب خونه ما یکی‌ از بهترین روزای زندگیم بود خیلی‌ شب خوبی‌ بود.

خیلی‌ خوش گذشت .تو اتاق من کنار هم رو تختم.

وااییی فرانه عاشقتممم. باهم جدول حل کردیم.حرف زدیم.

تو وتو تینا رو یه مبل نشسته بودین البته تو داشتی له میشدی بعد من مثلا میخواستم تینا رو بزنم بعد تورو میزدم با توپ. الهی فدات بشم.

آخر موقع رفتن یه بوس دم در محکم مامانو کردم که توام بیای‌ بوست کنم ولی‌ نیومدی . فران بازم بیا شمال ولی‌ خون ما بیا.نه خونه تینا اینا.

می‌خوام همیشه بیای‌ پیش من بمونی


جمعه یکم مرداد 1389 توسط samsamfaran



اولین مسافرت کنار هم!

سامان دیروز از پیشم رفتی.خیلی حالم گرفته ست.اصلا حوصله ندارم.صبح تو خواب و بیداری داشتم فکر می کردم که امروز چه ساعتی باید بیام پیشت ولی وقتی بیدار شدم یادم افتاد که دیروز رفتی

خیلی وقته وبلاگو ننوشتیم.من که ۲هفته تبریز بودم.تو هم که تا من ننویسم نمیای بنویسی. الان دلم گرفته بو تو هم یه ساعته که داری میگی ۵دقیقه دیگه میام نت ولی هنوز نیمدیواسه همین گفتم بیکار نشینم بیام وبلاگمونو بنویسم.

بعد از خاطره شب یلدا تو دوباره هم اومدی تهران ولی دقیق یادم نیست چه اتفاقی افتاد.یعنی مثل همیشه ۲ روز احتمالا پیشم موندی.فکر نکنم اتفاق خاصی افتاده باشه. اگه تو چیزی یادت میاد بگو.

ولی من یادمه که اوایل اسفند عروسی داشتین تهران.عروسی رامونا بود فکر کنم.۵شنبه عروسی بود.شما ۵شنبه صبح رسیدین تهران.من و تو هم از قبلش کلی هماهنگ کرده بودیم که با هم برگردیم شمالیادته چقدر برنامه اومدن من با شما بهم خوردو بعدش دوباره جور شد؟

۵شنبه ظهر مثل همیشه پیش هم بودیم....

...الان دوباره اومدم پای وبلاگ.اون روز که داشتم مینوشتم ۲۶ام بود بعدش تو اومدی نت دیگه ننوشتم.الان دوشنبه ۲۸ تیره.یعنی ۱۰ روز دیگه میشه....اگه گفتی چه روزی میشه؟...

حالا ادامه خاطه اون دفعه...۵شنبه ظهر اومدم پیشت.یعنی ۶اسفند...با مترو اومدم فدک..سامان فکر کنم هفته پیششم اومده بودی پیشم...خلاصه مثل همیشه رفتیم و گشتیم با ماشین...این ور و اونور...رفتیم یه پاساژهمون نزدیکیا تو واسه عیدت شلوار می خواستی.تو پاساژ گشتیم ولی از هیچیش خوشمون نیمد.بعدش دوباره رفتیم با ماشین دور زدیم.بستنی خوردیم.تو میگفتی دلم میخواد امروز زودتر تموم شه فردا بیاد که باهم بریم شمال.خلاصه اونروزم گذشت.شبش تو رفتی عروسی.اون شب تینا بهم اس ام اس داد که رجا نمیتونه فردا با عموم اینا بیاد چون صبح پدر شوهرش میاد باید بره فرودگاه.گفت رجا بعدازظهر میاد پس باهم قرار بزارید برید ترمینال...من اینجوری شدماصلا خوشم  نمیاد کسی واسه من و سامان تصمیم بگیره.اصلا هم دوست ندارم لحظه آخرکسی همه برنامه هامونو بهم بزنه...واسه همین به تینا اس دادم باشه رجا هرطور راحته.من با سامان اینا میام.بعد تینا جواب داد که اگه میشه با رجا بیا. منم گفتم من به خاطر این دارم میام اونجا که با سامان باشم تو راه. ببخشید من با سامان میام.بعدش بهم گفت خوب اینجوری خودتون ضایع میشید همه میفهمن...باشه هر طور راحتی...منم از تو پرسیدم واست مشکلیه کسی بفهمه با من دوستی؟تو هم گفتیمن که مامانم اینا میدونن بقیه هم واسم مهم نیست بفهمن.منم به تینا گفتم سامان مشکلی نداره ولی تو میتونی یه کار کنی که نفهمن بقیه.با این همه اگه فهمیدن هم مهم نیست واسمون..تینا هم که از خدا خواسته به همه اطلاع رسانی کردبا این همه فرداشم رجا با ما اومد. من صبحش درس اخلاق باید می رفتم. اونجا چند بار به هم زنگ زدیمو هماهنگ کردیم.منم به ساقی زنگ زدمو مثلا با ساقیم صحبت کردم که چه ساعتی بیام.قرار شد ساعت نمیدونم ۲ یا۳ مترو فدک بیام.تو کلی ناراحت بودی که نمیتونی بیای دنبالم. من اومدم دم مترو رو نیمکت کنار پیاده رو نشستم منتظر شما.آهان راستی قبلش زنگیدم به ساقی که آدرس بده که خودم بیام دم خونه خالت.ساقی گوشی رو داد الناز یه آدرسی داد که من نفهمیدمبعدش گفت تو جلو مترو وایسا میان دنبالت.وقتی شما اومدین بابات اومد طرفم ساکمو گرفت و منم رفتم با همه احوالپرسی کردم.طبق قرار قبلی من پشت سر تو نشستم که بتونیم تو آینه همو ببینیمولی محاسباتمون اشتباه در اومد اصلا از اونجا دیده نمیشدم تو آینه منم فقط ابروتو میتونستم ببینموای خداااااااا من و سامان با هم داریم میریم مسافرت.من و سامان کنار همیم تو ماشین...باهم دیگه داریم میریم شمال...باورم نمیشد.مثل تو که باورت نمیشدتوراه مامانت بهم گفت از زیر کاپشن سامان یه کیسه هست بده بهم.تو کیسه ازگیل شور بود واااااای سامان دلم ازگیل شور میخوادتو به من بعدا گفتی چرا انقدر ساکت بودی؟آخه من چه حرفی داشتم بزنمتو راه ضبطو خاموش کرده بودی.منم حوصلم سر رفته بود واسه همین یه اس ام اس نوشتم که آهنگ میخوام ولی همون موقع نفرستادم که ضایع نشیم.بعد از یه ربع دکمه رو زدم که اس ام اسم واست بیاد...خیلی طبیعی بودوقتیم رسیدیم من بهت گفتم دستت درد نکنه خسته نباشی .تو هم گفتی قربان شما!

زن عموتم بهت گفت ایشاللا عروسیت توهم گفتی ایشالازن عموت گفت خجالت بکش نباید بگی ایشاللا باید خجالت بکشی

من دیگه از این دو روز چیزی یادم نمیاد.تو اگه یادت میاد بنویس گلم

دوست دارم زندگی من


وقتی‌ مینویسی واقعا احساس می‌کنم اون روز دوباره داره اتفاق می افته . اینگار همین دیروز بود که داشتیم برنامه ریزی میکردیم که چه جوری ردیف کنیم که باهم بریم.تینا و روجا که برنامهٔ مارو خراب کرده بودن شدید ضد حال شده بود. ولی‌ هرجور بود به کمک ساقی‌ ردیف کردیم که با ما بیای شمال . وقتی‌ اومدم ایستگاه فدک دنبالت خیلی‌ خوشحال شدم دیدم اونجایی چون همهٔ برنامه ریزی هامون نتیجه داده بود میخواستیم باهم بریم سفر یعنی‌ تو راه باهم باشیم . ولی‌ حیف جایی که بهت گفتم بشین  اشتباه انتخاب کرده بودم آخه تو دیدم نبودی همش رجا تو آینه معلوم بود . تو راه یکم سر درد گرفته بودی که خیلی‌ ناراحتم کرده بود ، آخه فرانهٔ من گناه داره، الهی فدای فران مهربونم بشم که بیشتر از همهٔ دنیا دوسش دارم.




شنبه بیست و ششم تیر 1389 توسط samsamfaran



شب یلدا
سامان ما امشب میریم اصفهان.3زور پیشت نیستم..خب از غصه میمیرممممممممممممممممممم.

امروزم کارت طول کشید نشد که بیشتر پیش هم باشیم...دلم گرفته بود اومدم وبلاگ بنویسم.فردای اون روزشب یلدا بود.پریشاد کلاس داشت.قرار شد منم به هوای کلاس پریشاد باهاش بیام که بتونیم همدیگه رو ببینیم.من و پریشاد بعد ناهار اومدیم بیرون.باتو میدون توحید قرار گذاشتم.من و پریشاد اومدیم پیشت.پریشاد کلاسش اکباتان بود.زود میرسید کلاس واسه همین رفتیم یه پارک تو اکباتان.پریشاد ازمون عکس گرفت.بعدش تو هی مسخره بازی در میاوردی با این دستگاه ورزشیا که واسه قد بلند شدن بود بازی میکردی منم حرص می خوردم که این کارارو نکن قدت بلند میشه...خلاصه پریشاد رسوندیم کلاس.خودمونم رفتیم پفک و چیپس خریدیم.دوباره رفتیم دم همون پارکه.یه کم تو ماشین نشستیم.آهنگ گوش دادیم...یادته چه آهنگی رو گوش میدادیم؟

دلم عمریه میگیره بهونه/میخواد دل بکنه از این زمونه/تویی فانوس روشن تو شب تار/واسه این دل سرگشته بی یار/دیگه وقتشه که بارون بباره/بریزه رو سر شب و ستاره/شبای انتظار شبای دلتنگ/که میزنه به شیشه دلم سنگ.....ای تو هستی این دل شکسته من/نای نفس های خسته من/چشمای در خون نشسته من...ای جان...من که مست یه جرعه ناز نگاتم/پنجره رو به خنده هاتم/دیوونه اسم آشناتم ای جاااااااان.../

یادش به خیر...کلی اونجا نشستیم...تو هم با اینکه هوا سرد بود کاپشنتو نپوشیدی سرما خوردی به منم واگیر کرد...شب یلدا جفتمون کلی گلو درد داشتیم.بعدش دیگه وقتش شد که بریم دنبال پریشاد...رفتیم دنبالشو تو مارو تا یه جایی رسوندی...بعدشم...مثل همیشه وقت خداحافظی....

دوست دارم زندگی من.


بازم طبق معمول دم میدون توحید ایستادم تا شما بیاین . خودم رو نقشه دنبال اکباتان گشتم تا وقتی‌ که میرسین مشکل پیدا نکنیم.

رفتیم اکباتان خیلی‌ زود بود.

رفتم تو یه پارکی‌ که باحال بود پارکش. همش  هواپیما رد میشد دنبال من میگشت

تو که همه چیو گفتی‌

موقع برگشتن وقتی‌ پریشادو سوار کردیم

یکی‌ از دوستای سابق بی آی اچ ای خودمو دیدم سوارش کردم تا سر خیابون یکم حال احوال کردیمو وسط راه پیادش کردم

ولی‌ روز خیلی‌ خوبی‌ بود از اون روزیی که همیش یادم می‌‌مونه :***:*:*:**:***:***

 

 



چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 توسط samsamfaran



تولد..تولد!

دیروز تولد سامان من بوددددددد....ولی سامان سرماخورده بود حالش زیاد خوب نبود..ساعت ۱۰ شب ۲۵ام اومدی نت دیدم حالت خوب نیست. تب داشتی...بهت گفتم برو بخواب ولی یه ربع به ۱۲ بیا نت.گفتی باشه...تقریبا ساعت ۱۱ بود که دیدم میس دادی.همون موقع که مامان بهم گفت فرانه داره گوشیت زنگ می خوره.فکر کنم اسمتم دید.

تا ساعت ۱۲ شد تولدتو بهت تبریک گفتم...دلم می خواست اولین نفری باشم که بهت تبریک می گم. واسه همین اولین دقیقه روز تولدت بهت تبریک گفتم

با اینکه از هم دور بودیم ولی با هم دیگه تولد گرفتیم.یه تولد کوچولو و دوتایی...تولدمون نه کیک داشت نه شمع.ولی به جاش یه فرانه داشت و یه سامان...پس دیگه هیچ چی کم نداشت .مگه نه؟

تو تولدت با هم آهنگ خوندیم و رقصیدیم...چقدر خوششششششششش گذشت..

بهت گفتم گوشیتو بزار یه گوشه ای که نبینی...ساعت ۱۲.۲۳دقیقه بهت ۲۳ تا میس دادم بعدشم بهت یه اس دادم که نرسید  تو اس ام اس نوشته بودم که توی ۲۳امین دقیقه تولدت ۲۳تا میس دادم بهت تا ۲۳ سالگیتو تبریک بگم....

سامانم بیشتر از همه دنیا دوست دارم...ایشاللا سالای دیگه بتونم واست تولد خوب بگیرم.

بازم تولدت مبارک..!

جینگیلی جینگیلی قناریییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

دوست دارم زندگی من 


 فران عاشقتم بخداا

بهترین تولدمو تو این مدت واسم گرفتی‌ درسته پیش هم نبودیم ولی‌ واقعا بهترین تولدی بود که تو این مدت داشتم.

فرانه کی‌ گفت من کیک نداشتم کی‌ گفت من شمع نداشتم یادت نمیاد؟ پس عکس کیکی که واسم درست کردیو میزارم تو وبلاگ که همه ببینن . فرانه کارایی که کردی واسم واقعا خوشحالم کرد.

باهم کلی‌ آهنگ گوش کردیم . کلی‌ رقصیدیم باهم کلی‌ خوندیم خیلی‌ خوش گذشت خیلی فران تو بهترینی واسه من

فران هیچ کسو اندازهٔ تو دوست ندارم هیچ کسو . ایشلا تولد ۱۰۰۰۰۰۰۰سالگیمو باهم جشن بگیریم.

 *اینم عکس کیک...اینجا کلیک کنید تا ببینید.*


دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389 توسط samsamfaran



کلاس ریاضی

این وسطا فکر کنم یه بار دیگه هم اومدی.همون شب که بارون میومد و من از کلاس زبانم اومدم پیشت...4شنبه بود بعدشم تمرین داشتم.باید می رفتم تمرین..به خاطر اینکه پیش هم باشیم من زنگ زدم که دیرتر میام ولی بازم تو ناراحت شدی که من بعد کلی وقت اومدم پیشت ولی تو از کلاست نمیگذری...کلاس من تموم شد ولی تو هنوز نرسیده بودی خونه تقریبا با هم رسیدیم.تو ترافیک گیر کردی...الهی بمیرم..کلی اصرار کردم بهت تا راضی شدی فردا هم بمونی فرداش قرار شد من بیام فدک و اونجا با هم باشیم...

حالا می خوام خاطره یه دفعه دیگه رو بنویسم.دوره دوم کلاس حضوری من بود. تاریخ دقیقشو یادم نمیاد.شاید پریشاد بدونه...یادم باشه برگشت ازش بپرسم. اولین روز کلاس خونه ما بود.پریشادم پیش ما بود. صبح یک شنبه بود.کلاس کارگاه کامپیوتر داشتیم. تو هم فکر کنم همون روز صبح بود که با مامانت اینا اومدی طهران.چون یادمه خالت میومد میخواستید برید فرودگاه...نمی دونم شایدم خالت نبود...به هر حال قرار بود برید فرودگاه...من بعد کلاسی که خونه خودمون بود گیشا هم کلاس داشتم.قرار شد ظهر همو ببینیم. من و پریشاد کلی با هم فکر کردیم که من چه جوری بچه هارو بپیچونم و بیام پیشت که تو خونه هم تابلو نشه.خلاصه کلاس که تموم شد ناهار خوردیمو آماده شدیم که با بچه ها بیایم کلاس.من و یه سری دیگه با ماشین نوید بودیم.پریشاد بعدازظهر با ما کلاس نداشت.واسه همین بهش گفتم که بشینه واسمون دعا کنه که بچه ها رو راحت بتونم بپیچونم..من به تو اس ام اس دادم که هر وقت بهت میس دادم بهم زنگ بزن و یه کم حرف بزن منم بعد اینکه قطع کردم میگم یه مشکلی پیش اومده نمیتونم بیام کلاس بعدش پیاده میشم.خلاصه تو زنگ زدی بهم گفتی فرانه بدو مامان بزرگت ترکید...منم خندم گرفته بود ولی نمی تونستم جلو اینا بخندم...گفتم ای وای جدی؟چه بد...باشه ناراحت نباش الان میام پیشت..بعد که قطع کردم به بچه ها گفتم الان یکی از دوستام زنگ زذ یه مشکلی واسش پیش اومده باید برم پیشش سعی می کنم که بیام کلاس ولی اگه نشد شرمنده...وقتی اینو گفتم همه خندیدن...هر کس یه تیکه ای انداخت..یکی گفت اگه خوشگله ما هم بیایم..اون یکی گفت قرار نشد مارو بپیچونیا...اون یکی گفت تا باشه از این مشکلا...میخوای باهاتون بیایم دسته جمعی مشکلو حل کنیم؟!... وای دیگه تیکه ای نموند که ننداخته باشن...

من میدون توحید پیاده شم و اومدم پیشت.قرارمون مثل همیشه جلوی فرش فروشه بود.اومدم پیشت...آخ جون بازم پیش سامانم...چقدر خوبه که کنارمی...تو ناهار نخورده بودی..مامانت اینا رو گذاشته بودی خونه خالتو اومده بودی پیش من.گفتی بریم یه جا یه چی بگیریم بخوریم..من گفتم بریم گیشا...خیلی ضایع بازی بود آخه کلاس ریاضیم هم گیشا بود.ولی دیگه رفتیم.رفتیم هایلا توی گیشا.من گفتم سیرم واسه همین یه دونه سفارش دادی.جلوی در وایساده بودیم تا آماده شه غذا...من هی می گفتم چقدر ضایع می شه اگه بچه ها ببیننم.تو هم می گفتی چه بخندیم...

خلاصه پیتزا رو گرفتیم رفتیم دم پارک گفت وگو.تو اصرار کردی منم یه قاچ از پیتزاتو خوردم.تازه ماشینتو تمیز کرده بودی.من هی می خواستم ماشینتو به هم بریزم تو می گفتی خالم بعد ده سال می خواد بیاد تو ماشین من زشته کثیف باشه بهم نریز...ولی من می خواستم بهم بریزم...

اون یکی عکسه که بازم حواسم نیست دو پارک گفت و گو رو یادته؟همون که دارم بیرونو نگاه می کنم اون بافت کرمه هم تنمه.اونو همون دفعه گرفتی ازمبعد پیتزا تو خیابونای اطرف پارک با ماشین هی دور زدیم تا موقع رفتن شد...هی می رفتی جلوی خونه ساغر(همونجا که کلاس داشتیم) میگفتی می خوام بچه هاتون مارو با هم ببینن..مثل همیشه منو رسوندی خونه...البته من پل کمیل پیاده شدم و تو رفتی...یادمه ترافیک بودو بازم دیر رسیدی و کلی خسته شدی

راستی یادم اومد فردا شبش شب یلدا بود...خاطره اونم بعدا می نویسم.

در ضمن ۱۳- روزگیتم مبارک

دوست دارم زندگی من....


اون روز پیچوندن یکم سخت بود آخه کلاس داشتی . کلی‌ فکر کردیم بعدش به این نتیجه رسیدیم که موقع رفتن به یه کلاس دیگه بپیچونی. بالآخره با هزار زحمت پیچوندی... وااااییی نمی‌دونی وقت میبینم از دور داری میای پیشم چقدر خوشحال میشم.

آره فرانهٔ من بود داشت از دور میومد. اومدی پیشم تو ماشین با اینکه خیلی‌ خسته بودم به خاطره راه ولی‌ وقتی‌ اومدی خستگیم از تنم در اومد. باهم رفتیم پیتزا گرفتیم که رفتیم دم پارک گفتگو باهم خوردیم یعنی‌ تو نمیخوردی من خوردم

چیز زیادی یادم نمیاد ولی‌ کلا مثل همیشه خیلی‌ خیلی‌ بهم خوش گذشت ایشالا تو خاطره‌های جدید تر کمکت می‌کنم.


دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 توسط samsamfaran



فقط 2 دقیقه

امروز تازه از تهران برگشتم کلی‌ خاطره داریم واسه وبلاگ ایشالا بعدا مینویسیم.

بعد از ظهر که من نبودم شبم فران.ساعت ۱۱.۱۵ هست کلی‌ منتظر هم بودیم.

ولی‌ حالا فران اومده ولی‌ من نمیتونم حرف بزنم.

نمیدونم چمه!

انگار فران پیشم نشسته احساس می‌کنم دستم تو دستشه احساس می‌کنم تو بغلمه.

خدایا فران پیشمه.

خیلی‌ خوشحالم فرانه ازم می‌خواست که مطمئنش کنم که مال اونم احساس می‌کنم مطمئن شده.

خدایا فرانو همیشه پیشم نگاه دار.

خدایا فرانو دوست دارم خدایا مواظبش باش خدایا ...

دیگه نمیتونم بیشتر بنویسم به فرانه گفتم ۲ مین دیگه میام میچتیم از ۲ مین رد شده من برم فقط خواستم بگم همهٔ زندگی‌ منی‌ فرانهٔ من.



همیشه من اول می نوشتم و تو میومدی پایین اون پست می نوشتی و کاملش می کردی. همیشه دلم می خواست یه دفعه اول تو بنویسی. این دفعه به آرزوم رسیدم. حالا واسه اولین بار من دارم زیر نوشته سامان می نویسم...

سامانم هر دفعه که میای پیشم بیشتر از قبل بهمون خوش میگذره.هر دفعه بیشتر میفهمیم که چقدر همدیگه رو دوست داریم.این دفعه که پیشم بودی خیلی خوب بود.کلی بهمون خوش گذشت...

سامان وقتی که از پیشم رفتی داشتم با خودم فکر می کردم که چقدر خوبه که تو رو دارم...چقدر خوبه که تو شدی همه زندگیم.چقدر خوبه که انقدر همدیگه رو دوست داریم که به خاطر داشتن همدیگه همه جوره عوض شدیم. شدیم اون سامان و فزانه ای که فقط به همدیگه فکر می کنن و حتی یه لحظه هم اجازه نمیدن که فکر کس دیگه بیاد تو ذهنشون.چه برسه به خودش...

چقدر خوبه که همه چی داره خوب پیش میره...چقدر خوبه که خدا همیشه و همه جا همراهمونه...چقدر خوبه که هیچ وقت تنهامون نمیذاره...جقدر همه چی خوبه این روزا...

............خدایا شکرت..............


سامان فرانه همیشه پیشته...کنارت...دستش همیشه تو دستته...توهم همیشه پیشش بمون...خدایا تو هم مواظب سامان من باش...

دوست دارم زندگی من...بیشتر از همه دنیا...


شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 توسط samsamfaran



ساقی

سامانم پریروز یعنی چهارشنبه اومدی پیشم...دیروزم با هم بودیم...دیروز با کلی غصه از هم خداحافظی کردیم ولی امروز دوباره همو دیدیم...ساقی بازم کاری کرد که من و تو همدیگرو ببینیم..ساقی جون دوست دارممممم...البته الان قرار نیست خاطره های این دفعه رو بنویسم ولی این خاطره ای هم که می خوام بنویسم در مورد ساقیه...سامان الان نشسته بودم پشت لپ تاپ زهرا بهم پی ام داد که اون آهنگی که تو وبلاگتون نوشتین و واسم میفرستی؟منم وقتی واسش فرستادم گذاشتم خودمم گوش دادم دوباره همه خاطره  هامون اومد جلو چشمم.واسه همین اومدم دوباره خاطره بنویسم...

اوایل زمستون بود که با ساقی اومدی طهران.یادمه جمعه بود.من هر کار کردم نتونستم جور کنم که بریم بیرون.خیلی ناراحت بودم. گفتم به ساقی بگو یه جور ردیف کنه که باهم بریم گفتی خیلی خستستت از راه اومده گناه داره. خلاصه اون روز همو ندیدیم اصلا...فرداش هم همین طور من هیچ بهونه ای نداشتم که بیام بیرون.تو به ساقی گفتی بعد قرار شد که ساقی به من زنگ بزنه بگه که فرانه من طهرانم دلم می خواد ببینمت واسه سپنتا هم خرید دارم.میای بریم با هم بعدازظهر بیرون؟نمیدونم چی شد که تو به جا ساقی زنگ زدی منم جوری صحبت کردم باهات که مامان اینا فکر کنن ساقیه.بعدش به مامان گفتم. مامانم گفت باشه.بعد باهم فکر کنم ساعت 6 قرار گذاشتیم سر رودکی..من از خونه اومدم بیرون.تاکسی گرفتم اومدم سر رودکی.تو زنگ زدی که خیابونو رد کردی سر نواب وایسادید.من اومدم پیشت.تو اومده بودی سر خیابون زیر چراغ قرمز وایساده بودی .همدیگرو دیدیم.ماشینت یه کم جلوتر بود. رفتیم سمت ماشین.ساقی نشسته بود عقب.هرچی بهش گفتم قبول نکرد که جلو بشینه...خلاصه راه افتادیم تو راهم کلی با سپنتا بازی کردم.هی گفتی کجا بریم. آخرش رفتیم پارک لاله.چون لباس سپنتا کم بود ساقی نمیتونست پیاده شه.واسه همین تو ماشین نشستیم.تو گوشیمو گرفتی رفتی تو شماره ها...یه شماره ای رو دیدی که ناراحتت کرد.البته من متوجه نشدم.بعد تو گفتی بهم بیا یه کم من و تو پیاده شیم راه بریم.از ماشین که پیاده شدیم یه کم که از ساقی دور شدیم کلی باهام دعوا کردی که چرا شمارمو به ..... دادم.تقریبا 10 دقیقه قدم زدیم بعدش رفتیم تو ماشین.بازم یه کم دور زدیم وشما من و رسوندین خونه.دم خونه ساقی پیاده شد با من اومد.یادمه مامان بزرگم اینا خونمون بودن باباهم داشت سالاد الویه درست می کرد.بابا مامان کلی به ساقی تعارف کردن که بیاید تو.ساقی گفت نه مرسی بچه تو ماشین خوابه.از طرف توهم معذرت خواهی کرد که پیاده نشدی.البته گفت ببخشید سپنتا تو ماشین خواب بود دیگه بچه ها نتونستن پیاده شن.بعد که ساقی رفت بابا ازم پرسید با کی بود؟گفتم با شوهرشو و دختر خالش و داداشش...بابا گفت ا پس داداششم بود؟؟!...

ساقی جون بازم از همه جی ممنون...

سامان خیلی دوست دارم...

راستی 16- روزگیت مبارک.

دوست دارم زندگی من.

×راستی امروز که 20 خرداده داشتم دوباره وبلاگو میخوندم یادم اومد که اون شب واسم از خونتون ازگیل شور آورده بودی×

جمعه دهم اردیبهشت 1389 توسط samsamfaran



دلم برات تنگ شده...
سامان گلم...اون شب یادته من ناراحت بودم سر یه موضوع الکی؟ تو همه تلاشتو کردی که منو آروم کنی...امروز که داشتم چتمونو دوباره می خوندم دلم خواست بزارمش تو وبلاگ...این وبلاگ ما دو تاست.چون خوانندشم به جز چندتا از دوستامون من و توییم پس عیبی نداره که اینجا باشه...به جاش همیشه یادمون می مونه که چقدر واسه هم دیگه مهمیم...این یه تیکه از چت اون شبمون که تو اونقدر قشنگ همه چیو تعریف کردی که حتی الانم که می خونمش گریم میگیره...

دوست دارم زندگی من


saman(4/25/2010 9:16:08 PM) : farane golam

saman : azize delam

saman : fadat besham elahi
saman :  bia baghalam
saman : mikham bahat beharfam
farane Perfect): (( ستاره بارون کن و داغون کن و بیا حالم و دگر گون کن و برووووو دیونه بازی کن و نازی کن و بیا باز دل راضی کن و بروووو مو هاتو افشون کن بیا باز دل پریشون کن و بروووو شیدا شو و غوغا کن و بیا اتیش و برپا کن و بروو ... ))
saman : bia golam
farane Perfect :
saman : faraneie mehraboonam
farane Perfect): (( ستاره بارون کن و داغون کن و بیا حالم و دگر گون کن و برووووو دیونه بازی کن و نازی کن و بیا باز دل راضی کن و بروووو مو هاتو افشون کن بیا باز دل پریشون کن و بروووو شیدا شو و غوغا کن و بیا اتیش و برپا کن و بروو ... ))
saman : setare baroon kono daghoon kon
farane Perfect:
saman: bia halamo degargoon kono boro
saman : divoone bazi kono
saman : nazi kon
saman : bia baz delo raazi kono boro
saman : moohato afshoon kon
farane Perfect :
saman : bia baz delo parishoon kono borooo
saman : sheida sho o ghogha kon bia atisho bar pa kono boroo
saman :
saman : farane
saman : yadet miad
farane Perfect :
saman : yadet miad
saman : cheghadr in ahango baham goosh kardim?
saman : man avalesh in ahango doost nadashtam
saman : vali vaghti didam to doost dari
saman: 2 3 bar goosh dadam
saman: hardafe ke goosh dadam bishar khosham oomad
saman: yadete faranam
saman: ??
saman: yadetee?
farane Perfect:
saman :park goftegoo
saman : yadete?
saman: dashti neshoonesh midadi behem
saman : mojasame hazrate maryam bood chi bood
saman : ?
saman : nemidoonam baghe englis ha bood chi bood
saman : yadamnemiad daghigh
saman : vali yeja ro kheili khoob yadame
saman : alachigh
farane Perfect :
saman : zire alachigh kamelan yadame
saman : to vasatesh neshaste boodi
saman : manam samte rastet
saman : hamash toro negah mikardam
saman : oon rooz kheili khoob bood
saman: khoda oon bala movazebe ma bood
saman: mikhast hame chio vasamoon dorost kone
farane Perfect :
saman : khoda kari karde bood ke nazare mamooraie park mozahememoon beshan
saman : yadete
saman : yadete behet goftam
saman : mikham doost dashtanamo chand barabar konam?
saman : yadet miad zendegie man
saman : ?
farane Perfect :
saman : khoda oon rooz hame joore havae maro dasht
saman : khoda movazebemoon bood
saman : khoda oon rooz movazebat kard azamoon ke betoonim zendegie jadidemoono shoroo konim
farane Perfect :
saman: hala khodemoon bayad movazebe zendegimoon bashim

...........................




سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389 توسط samsamfaran



نمایشگاه
سرسفره هفت سین واسه جفتمون دعا کردم...دلم می خواست برای خیلی کسای دیگه هم دعا کنم ولی فقط تورو جلوی چشمم میدیدم.هفت سین دل من هر سال یه سینش کم بود.اما امسال کامل بود.چون سامان دارم.سامان که باشه همه چی خوبه...دیگه هیچ غمی نیست...سامانم دوست دارم بیشتر از همه دنیا..

قبل سال تحویل یه دعای قشنگ کردی...بهم گفتی ایشالا تا آخرین عید عمرمون کنار هم باشیم و سال تحویل کنار هم جشن بگیریم... منم از ته قلبم همین آرزو رو میکنم...

یادم نیست بعد اون روز دقیقا چه خاطره ای روباید بنویسم.ولی فکر کنم باید روزی رو بنویسم که تو با رامبد اومدید تهران برای نمایشگاه لوازم بهداشتی.من اولین دوره کلاسای مدیریتم بود.پریشاد هم خونه ما بود.تو گفتی که قراره یه روزه با رامبد بیاید طهران واسه تمایشگاه.منم خیلی سختم بود که بهونه جور کنم بیام بیرون آخه بعدازظهرش کلاس داشتم.کلی فکر کردم آخر تصمیم گرفتم به پریشاد بگم.نشستم پیش پریشاد بهش گفتم که من میخوام برم پیش یکی.باید یه بهونه بیارم خونه.ولی هیچ راهی به ذهنم نمیرسه.تو میای باهام که من بتونم بگم با پریشاد داریم میریم بیرون؟پریشاد خندید...گفت باشه.بعدش ازم پرسید حالا کی هست؟منم همه چیو بهش گفتم...قرار شد من و پریشاد به مامان اینا بگیم که میریم انقلاب کتاب بگیریم.بعدشم از سلسبیل پیاده برمیگردیم.مامان هم قبول کرد گفت فقط زود بیاید که کلاستون دیر نشه.من و پریشاد از خونه اومدیم بیرون.من به تو زنگ زدم تو گفتی که تازه با رامبد سوار مترو شدید.آخه قرار بود که بیاید مترو نواب ما هم بیایم اونجا.از اونجا باهم بریم نمایشگاه.من و پریشادم واسه اینکه زود نرسیم دم مترو پیاده اومدیم تا مترو.

تو به من زنگ زدی گفتی که رسیدین.ما هم نزدیک بودیم.وقتی رسیدیم دم مترو همدیگرو دیدیم.عززززززززززززیزم قشنگ یادمه تو کاپشن مشکیتو پوشیده بودی.منم یه سویشرت پوشیده بودم.واسه همین هی تو میگفتی الان سردت میشه سرما میخوری.منم میگفتم این سوسول بازیا چیه؟خجالت بکش...من؛تو و پریشاد به هم معرفی کردم.بعد تو گفتی که رامبد داره از عابر بانک پول میگیره...رفتیم پیش رامبد باهاش احوالپرسی کردیم.تو میگفتی که رامبد وقتی تورو دید خیلی تعجب کرد...بعدش من گفتم بریم اونور میدون تاکسی بگیریم تا میدون توحید.قرار شد من و پریشاد جلوتر از شما بریم که یه وقت کسی آشنا باهم ننبینتمون چون نزدیک خونه بودیم تقریبا.پریشاد بهم گفت قیافه سامان معلومه که واقعا دوست داره مطمئن باش ازش...رفتیم منتظر تاکسی وایسادیم.تاکسیایی که میومدن کامل خالی نبودن که 4تایی بتونیم بریم.قرار شد من و پریشاد با هم بریم تو و رامبد هم باهم بیاید.یه تاکسی اومد شما گفتین میدون توحید واستون نگه نداشت من اصلا متوجه نشدم. من و پریشاد که گفتیم نگه داشت. من اومدم سوار شم دیدم تو بد نگاه کردی.تو گفتی سوار نشو من گفتم مگه چشه؟من و پریشاد نشستیم تو ماشین. من به تو گفتم ما سر توحید منتظرتون وایمسیم.رامبد که دید تو نگرانی بهت گفت تو هم باهاشون برو من با یه تاکسی دیگه میام.من به تو گفتم نه سامان زشته رامبد تنها بیاد..بعد انگار که من گل لگد کرده باشم تو به رامبد گفتی که پس من باهاشون میرم.پریشاد گفت که خوب بیاید 4نفری میشینیم .خلاصه 4تایی نشستیم عقب ماشین و رفتیم.تو راه تو اذیتم میکردی که کادوی تولد سپنتا رو بده ما براش ببریم.چون خودت دعوت نیستی ولی کادو باید بدی.

خلاصه از تاکسی پیاده شدیم رقتیم سر چمران.من و پریشاد جلوتر بودیم.من به یه تاکسی گفتم نمایشگاه میریم.رفتیم سوار شدیم.رامبد جلو نشست.ما هم پشت.تا اونجا باهم کلی حرف زدیم و خندیدیم.کلیم تو منو نصیحت کردی که هر ماشینی سوار نشو اول رانندشو ببین.....نزدیکای نمایشگاه یهو بارون گرفت. از تاکسی پیاده شدیم.هوا یه کم سرد شده بود.تو هم گیر دادی که کاپشنمو بپوش سرما نخوری.رسیدیم دم در نمایشگاه.باید بلیط میگرفتیم.آقاهه گفت که اگه کارت دانشجویی داریم میتونید بدون بلیط برید داخل.پریشاد گفت من دارم.کارتشو نشون داد مرده گفت که این که مهر دانشگاه نداره نمیشه.پریشاد به من گفت کارت واسه اونوقتاست که تو حصارک مؤسسه بود.کارت BIHE نشون مرده داده بود...آخرش نمیدونم چی شد که ما 4تا رو با یه بلیط راه داد.بیچاره فکر کنم قاطی کرد از دست ما.تو نمایشگاه دور زدیم.ما باید زود برمیگشتیم.بهت گقتم که بمون بعدازظهر کلاس نمیرم میام پیشت.ولی چون رامبد کار داشت باید میرفتید.

من و پریشاد با رامبد خداحافظی کردیم.تو هم با ما اومدی.گفتی تا دم در میام باهاتون.دم در تو نمیتونستی دیگه بیای بیرون چون اونوقت باید دوباره بلیط میگرفتی.واسه همین از هم خداحافظی کردیم...یه کم گذشت دیدم تو پیشمونی.انقدر خوشحال شدممممممممممممممم...نمیدونم به آقاهه چی گفتی که گذاشت بیای بیرون.اومدی تا ما سوار تاکسی شیم.بعدشم به من گفتی وایسا کنار من خودم واستون تاکسی میگیرم.خلاصه تاکسی گرفتی واسمون و ایندفعه دیگه واقعا با هم خداحافظی کردیم...

چقدر لحظه خداحافظی بده...

دوست دارم زندگی من


فرانه اینقدر دقیق مینویسی دیگه چیزی واسه نوشتن نمیذاری

از قائمشهر که راه افتادم گفتیم به تینا بگیم که با ما بیاد نمایشگاه یه دورم زده باشه تینا . بهش که اس‌ام‌اس دادیم درستو حسابی‌ جوابمونو نداد

گفتیم اشکال نداره خودمون میریم

بد منو تو همه چیو هماهنگ کردیم به رامبد گفتم که بیا از نواب بریم بالا رامبد گفت چه کاریه از اونجا بریم

گفتم آخه اونجا منتظرن وقت رسیدیم ایستگاه نواب اومدیم طرف شما وقتی‌ رامبد شما رو دید چشمش گرد شد کلی‌ تعجب کرد بعد که دیگه رفتیم نمایشگاه و بقیه ماجرا که خودت نوشتی‌

ولی‌ روز خوبی‌ بود

با اینکه کم پیش هم بودیم ولی‌ خوش گذشته بود


سه شنبه دهم فروردین 1389 توسط samsamfaran



خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود